ارشــــــــــــــان پیشـیارشــــــــــــــان پیشـی، تا این لحظه: 7 سال و 3 ماه و 12 روز سن داره

پرنس پیشی،پسر پائیزی

260-نوزده ماه باحباب کوچولو،مسافرت

ماهگرد نوزدهمت مبارک فرشته زیبای من عشقم سلام. خوبی تربچه؟؟ گل ناناز این ماه برا ماهگردت کیک نگرفتیم. آخه میدونی ک عذاداریم! ببخش عشقم. ایشالا ماه بعد. در عوض برات کلی خاطره قشنگ دارم. بیا تا بخونی عـــــــــــــاشقتم گل 19 ماهه من بریم سراغ خاطرات این روزهای عشدَم (ب قول خودت، ینی عشقم) حاضری؟ پنجشنبه 18 اردیبهشت 93: قرار بود خونه بابا رضا برای بابابزرگ مراسم ختم بگیریم صبح من و تو بعد از صرف صبحانه رفتیم خونه بابارضا، تو با دادی بون(دایی جو) مشغول بازی شدی و من درفکر کمک ب مامان شراره. زن عمو هم اومده بود خیلی زحمت کشید. همه چیز عالی پیش رفت. ساعت 2 هم باباعلی اومد دن...
23 ارديبهشت 1393

یه قرار دوستانه دیگه

سلام فرشته زیبایی ها خوبی عشق مامانی؟ این روزا دیر ب دیر وبتو آپ میکنم... آخه روزایی ک داریم میگذرونیم عین همن ، معمولا روزا میریم پارک و تو شیطونی میکنی و برمیگردیم ادامه زندگی و خیلی متفاوت نیست. منم اتفاقات رو تو دفترت یاد داشت میکنم ک وبلاگت بی مزه نشه و هر پستت کلی مطلب داشته باشه. حالا روزانه هامون رو برات تعریف میکنم عشق قشنگم: 10 اردیبهشت بود ک من بعد از قرنی ظهر خوابیدم... نمیدونم چرا خوابم برد. تا جایی ک یادم میاد همیشه از خواب بعد از ظهری خوشم نمیومده! اون روز تورو خوابوندم و دراز کشیده بودم و فیلم میدیدم ک خوابم برد! وایی انگار قسمت بود ک بخوابم... خواب بابابزرگ رو دیدم. نمیخوام جزئیاتش رو تو و...
17 ارديبهشت 1393

خداحافظ بابابزرگ

پسر خوبم سلام مامانم نمیخواستم پست رو غمگین شروع کنم ولی نمیدونستم دیگه چطور بنویسم! بابابزرگ از پیشمون رفت!  بابابزرگ مهربونم، بابا بزرگ مشترک من و باباعلی، 2 اردیبهشت 93 بدون هیچ نوع مریضی بخاطر تصادف شدید فوت کرد مامانم خدایا هیچکس خبر داغ عزیزاشو از راه دور نشنوه. خیلی سخته. 2 اردیبهشت بود ک مامان شراره زنگ زد و گریه میکرد ب خدا یهو دلم رفت پیش بابابزرگ. گفتم چی شده؟ گفت بابابزرگ تصادف کرده. تمام دنیا رو سرم خراب شد. باباعلی خونه بود و رفته بود خرید کنه. زنگ زدم بهش گریه نمیذاشت حرف بزنم، خودش میدونست ، پدر جون بهش زنگ زده بود... زوداومد خونه و تند تند حاضر شدیم راه افتادیم. رفتیم دنبال بابا رضا اینا. آخه بابا رضا ...
7 ارديبهشت 1393

روزانه های ارشانم، دندون هشتم

  سلــــــــــــام عشقم... عمرم... نفسم... پسرم تویی همه کسم!!   زندگی مامان بالاخره پس از مدتها تونستم بیام برات خاطراتتو بنویسم. از اینکه دیر میام نگران نشو گلم همه خاطراتت تو دفتر هست و مو ب موشو وارد وبلاگت میکنم. الان شما شکلات من رو پام خوابیدی و من برات موسیقی طبیعت گذاشتم پخش  بشه ... بذار تا خوابی تند تند بنویسم... پس بفرمائید:  اول از همه: از روز 1 شهریور 92 شما گوگولوی من ب طور رسمی میتونی سر پا وایسی، اما هنوز نمیتونی بیشتر از 2 قدم راه بری! فدای راه رفتنت بشم. دستاتو ب هر چیزی میگیری و بلند میشی بعد دستاتو ول میکنی تند تند دس دسی میکن و دستاتو...
7 ارديبهشت 1393

نینی پارتی 93

سلام فرشته زمینی من... سلام قربونت برم مامانم امروز اومدم برات از این چند وقته بگم... + نینی پارتی 93 .... پس بریم ک از اول برات بگم این هفته تقریبا هفته آرومی داشتیم و اتفاقات عجیبی نبوده. فقط اینکه اکثرا روزها میبرمت پارک ک یکم بازی کنی و منم ی هوایی میخورم. بعضی وقتا خوبی و خیلی قشنگ با هم بازی میکنیم و بعضی وقتا هم بینمون بهم میخوره برمیگردیم خونه مثل 23 فروردین ک رفتیم دوتایی پارک . برات خوراکی خریدم و رفتیم تاب بازی و الاکلنگ و سرسره و بدو بدو ... همه چیز خوب بود تا ی پسر کوچولو با توپش اومد و تو دیگه قابل کنترل نبودی........... منم هرکاری کردم نتونستم قانعت کنم ک این توپ تو نیست و مجبور شدیم بیایم خونه ...
2 ارديبهشت 1393

از خونه تکونی برگشتیم

(پست اصلاح شد) لطفا ب ادامه مطلب مراجعه کنید سلام سلام ب همه دوستای گلم ک دلشون برامون تنگ شده و هی میگن چرا پیدامون نیست؟ الهی قربون همه دوستای با معرفتم برم ، ما هم دلمون تنگیده براتون... راستش این روزا شدیدا در حال خونه تکونی هستیم... شـــــــــــــدیدا واسه همین این پست رو علی الحساب میذارم تا برگردم...  این چند وقت ما اینطوری میگذره   بــــــــــــــــــــــــــــــعله!!!   باور کنید حتی جای نشستن نداریم چه برسه ب اینکه لب تاب در بیاریم!!!!!!!!!!! پسرک بیچاره من رو مبل خوابیده!   ب زودی میام و این پست رو تکمیل میکنم! دوستتون دارم بوووو...
7 ارديبهشت 1393

مسافرت بهمن92

 سلام شیرینم... سلام نفسم... ولنتاین مبارک خرس گوگولی من! خیــــــــــــــــــــــــــــــلی حرف واسه گفتن دارم! از الان بگم ک آماده بشی. چون 2 هفتست میخوام خاطراتت رو بنویسم ونمیرسم. الان ک خوابیدی همشو میخوام بنویسم. حالا اگه حال داری بیا دنبالم 15 بهمن 92: صبح ک از خواب بیدار شدیم دیدم کلی برف اومده. از ذوق در پوست خود نمیگنجیدم... خخخخ چ کتابی گفتم! آره مامانی خیلی خوشحال بودم. بعد از صبحانه 6 ساعت وایستادیم حاضر شدیم ک بریم پشت بوم برف بازی. ولی وقتی رفتیم دیدیم تمام برفا کثیفه!!!!!!!! خیلی ناراحت شدم. آخه چون هوا آلوده بود برفا تمیز نبود دیگه. هیچی دیگه چندتا عکس ازت گرفتم و اومدیم پایین ولی خدای...
30 بهمن 1392

چهارده ماه با حباب کوچولو...

.: ارشــــــــــــــــــــــــــان پیشـی تا این لحظه ،  1 سال و 2 ماه و 0 روز و 1 ساعت و 17 دقیقه و 31 ثانیه  سن دارد :.     پسر من ، عمر من، هستی من، 14 ماهگیت مبارک   چشمــــــــــــات پر امیــــدن     احساس قشنــــــــــــــــگی رو بهم میدم تو روز و روزگاری ک دلــــــــــــم میخواست     یکی ببینتم حال منـو دیدن قلــــــــــــــــــبم پر احســـــــــاسه     ببین چقدر رو دوریه تو حســــــاسه همیشه وقت دلتنگی تو این دنیا     ب جز تو هیچکسو دیگه نمیشناسه آرومـــــــم! دنیا...
25 آذر 1392

چکاپ و اطلاعات 14ماهگی، دندون9

  سلااااا اااااااااا ااااااااااا ااا ااااااااا اااا ااااااااام   پسر 14 ماهه من ی سلــــــــــــــــــــام پاییزی در آخرین روزهای پاییز ب یک پیشی پاییزی! قبل از هر حرف و خبری بذار بگم بعد از کلی سختی و دنگ و فنگ بالاخره روز ماهگرد چهاردهمت یعنی 19 آذر 92 مروارید شماره 9 تو دهنت پدیدار شـــــــــــد! مبارک باشه عجــــقم... الان ب غیر از اون آبیها ک علامت زدم این قرمزه رو هم داری! فقط نمیدونم چرا اینطوری جاخالی داره و یکی در میون در میاد خخخخخخخ   14 آذر 92 : شیرین عسلم  تو این روز اولین برف پاییزی سال 92 رو دیدیم. نمیدون...
7 ارديبهشت 1393

چکاپ و اطلاعات1 سالگی...

  سلام فرشته زمینی من  گل نازم الان ک دارم برات مینویسم تو خوابیدی. آره همیشه همینو میگم آخه اگر بیدار باشی ک منو لب تاپ امنیت جانی نداریم فدای شیطنتت ک روز ب روز داره بیشتر میشه. اول از خاطراتمون تو شمال بگم: 15 مهر جشن عقد عمو مجتبی و ناناس( الناز) بود ک خیلی عالی برگزار شد و کلی بهمون خوش گذشت.... از راست زن عمو سحر ، ساناز خواهر عروس ، من ، زن عمو راحله اینم دوماد آینده آقا ارشان خخخخخخ اینم خانواده 3 نفره ما با خانواده جدید دو نفره عمو مجتبی این عکسا هم مال همون شب بعد از جشن ک برگشتیم خونه  نصف شبی تازه داری واسه عمو میثم موش میشی. ههههه ...
7 ارديبهشت 1393