ارشــــــــــــــان پیشـیارشــــــــــــــان پیشـی، تا این لحظه: 7 سال و 3 ماه و 12 روز سن داره

پرنس پیشی،پسر پائیزی

هرچی میریم بازم نمیگذره

سلام سلام قند عسل ، سلام سلام کاکل به سر بدون معطلی بریم سراغ خاطرات عشق سرتق مامان مامانم قبل از شروع کردن خاطراتت یه چیزی میخواستم بگم. نمیدونم چرا این روزا انقدر دیر میگذره. والا... یادمه موقع عروسیمون یک ماه قبل جشن ماه رمضون بود و اون سال ماه رمضون خیــــــــــــــــــلی برام طولانی بود. امسالم ماه رمضون برام خیلی طولانی شده. آخه منتظرم که مرداد تموم بشه و بریم خونه خوشگلمون. یه جورایی دیگه تحمل ندارم.   بگذریم!!! 18 تیر بابارضا اینا رو واسه افطار دعوت کردیم و دای دای کیک گرفت که تو پست قبل دیدی! هم ماهگرد 21 تو و هم تولد 16 سالگی دایی جون رو جشن گرفتیم و خیلی خوش گذشت. 19 تیر هم عمو مجتبی ...
31 تير 1393

بیست و یک ماه با حباب کوچولو و دای دای

شیرینی مــــــــــــــــــــــــن ماهه شد!!! عزیز مادر این ماه تولدت با تولد 16 سالگی دای دای تقریبا همزمان بود و یک کیک خوشگل از طرف دایی جون و یه مهمونی خانوادگی تو خونه ما برای جفتتون گرفتیم. ایشالا هزار ساله بشید:) ماهگیت مبارک یه قول دو قول ناز و تپل مثل دوتا عروسک از آسمون افتاد پایین دوتا خورشید کوچک خونــــه ما چراغونه جـــشن تــــولد داریم شمع های خوشگل میذاریم رو دوتا کیک کوچک ماهگی ارشان مبارک سالگی دای دای مبارک خورشید خانم خم شده روی زمین ، میخواد ببوسه گونه اتو نازنین روز تولد تورو میدونه ، هرکی که تو وبلاگمون مهمونه م...
21 تير 1393

ارشان و شاهین

سلام ناز پسری! سلام قند عسلی! خوبی عشقول مامان؟ شیرین عسلم این روزا حسابی از تنهایی در اومدیم. نمیدونی چقــــــــــــــــــدر خوشحالم ک دوستای به این خوبی داریم.  ینی ی جورایی امید دارم این نینیها که الان ماماناشون بهترین دوستای من هستن یه روز بشن بهترین دوستای خودت. وای ینی من اون روزو میبینم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ خب حالا بریم سر اصل مطلب جوجو فسقلی مامان! سه شنبه 17 تیر 93 ی روز خیلی خوب برای من و تو بود! اون روز صبح ک بیدار شدیم تند تند کارامونو کردیم و ساعت 11:30 رفتیم خونه شاهین جونم. خونشون خیلی بهمون نزدیک بود. من و خاله شیما وقتی فهمیدیم انقدر بهم نزدیکیم کلی ذوق کردیم. تقریبا 10 دقیقه بعد خونه شاهین...
17 تير 1393

و اینگونه پیشی ما بزرگ میشود

سلام پیشی تپلی من! قبل از شروع حرفم ک سر دراز دارد بذار اول حلول ماه مبارک رمضان رو بهت تبریک بگم عسلم، امروز 4 روز از شروع ماه رمضون میگذره. و امسال هم صدای ربنا تو خونمون میپیچه و ما مست میشیم از صوت و آهنگش. خدایا شکرت خبر مهم این که 7 تیر خونه جدید رو معامله کردیم. مبـــــــــــــــــــــــارک باشه! خیلی خوشحالم. آخه وقتی این خونه رو دیدم از همه چیزش خوشم اومد. خیلی ب دلم نشست. اما آخرش ب این نتیجه رسیدیم ک پولمون ی مقدار کمه برای خرید این خونه. بابایی میگفت خیلی شرایطش عالیه ولی یکم دیگه بگردیم تا ی خونه پیدا کنیم ک پولمون برسه! ولی وقتی دید من خیلی ناراحتم و از همین خونه خوشم اومده تمام سعیشو کرد ک همین خونه ...
12 تير 1393

مادرانه...

آه ای دنیای کوچک مادرانه من !!!  ارشان مادر ، حال مرا اگر میپرسی این روزها سرم گرم زینک اکساید ها و آیروویت هاست...ویتاگلوبین ها و سانستول ها و یا پریمیوم ها ... دغدغه تعویض پوشکت یا وعده غذاییت و حسرت این بشقاب غذایت که همیشه پر است و خالی نمیشود. این روزها به راه حلی فکر میکنم برای وزن گیری!!! شیرت را که میخوری من چه خوشحالم وقتی سیر میشوی یا لبخند میزنی!!! تو نمیدانی از چشمهایم که بیخوابی ماه هاست آنها را گروگان گرفته است. و دنیای کوچک مادرانه من خوب میداند چگونه در حسرت حمامی گرم و سکوتی مطلق وساعتی چند در خلوتی غریب هستم...چیزی که مدتهاست دیگر تجربه اش نکرده ام. هر جا بروم فکر تو را نیز با خود خو...
11 تير 1393
1