ارشــــــــــــــان پیشـیارشــــــــــــــان پیشـی، تا این لحظه: 7 سال و 3 ماه و 12 روز سن داره

پرنس پیشی،پسر پائیزی

!!!!!؟؟؟؟!!!!!!

تاریخ18/7/91 سلام پسر گلم...   خوبی مامانم؟ گلم فکر کنم حالت خوبه چون الان از مطب دکتر اومدیم...   میخوام بی مقدمه 1 خبر بهت بدم شوکه بشی؟   شما فردا صبح انشالا به دنیا میای!!!!!!!!!!! تعجب کردی؟ ... از دیشب تا حالا دردای خفیفم شروع شده...   پاشنه پات کشته منو مامانی، گذاشتی رو شکمم و مدام فشار میدی...   به خدا راه اومدن از اینجا نیست گلم...   همونطور که گفتم از دیشب کمر درد دارم و زیر دلم هی میگیره و ول میکنه... امروز نوبت دکتر داشتم که اگر هم نداشتم بخاطر دردام باید میرفتم پیش دکتر! ساعت3:45 نوبتم بود و 4 رفتم تومطب ... دکتر وق...
18 مهر 1391

روز شمار اومدن ارشان... (10روز)

تاریخ١٥/٧/٩١     سلام حبه انگورم!   چطوری حباب کوچولوی من؟ محمد ارشانِ مامان عنوان این پست و دیدی؟ مطمئنم نمیتونی درک کنی چقدر هیجان زده ام! مطمئنم فقط اونایی که به این روزا رسیدن و دیدن میفهمن من چه حالی دارم... (انشالا همه اونایی که آرزوشو دارن بهش برسن) دارم منفجر میشم گل پسرم(البته از ذوق) این روزا دهنم جمع نمیشه همش دارم میخندم! یکم تنبل شدم و فقط لم میدم اینور و اونور و به سختی به کارام میرسم... النگوهام حسابی واسه دستم تنگ شده و دفعه پیش که رفته بودم پیش دکتر گفت واسه اتاق عمل باید درشون بیارم! اولش میخواستم ببرمشون ولی حیفم اومد! نمیدونی چطوری و با چه وضعی درشون آوردم... تما...
15 مهر 1391

روزها میگذرد...

تاریخ12/7/91 سلام به پسمل موش موشک خودم! چطوری دردونه مامان؟ ناز دونه دیروز 11 مهر باید میرفتم دکتر... آخه این چند روز باقیمونده رو باید هر هفته برم که تند تند چک بشی!  خدارو شکر دکتر صداقت هم مثل دکتر سمیعی دکتر خوبیه! دیروز خیلی خسته شدم...   تقصیر خودم بود... قرار بود ساعت 4 اونجا باشم و بد قولی کردم و ساعت 5 رفتم و مجبور شدم تا ساعت 6:30 اونجا منتظر بشینم...   و اینکه گل پسرم وزنم ١کیلو زیاد شده(ای کاش میفهمیدم وزن تو الان چقدر زیاد شده؟) و فشارم 11 بود... صدای قلب کوچولوتم شنیدم و بیشتر واسه دیدنت بی تاب شدم عسلم... دکتر تمام کارای پذیرش رو انجام داد... 26/7 روز چهارشنبه ساعت 7:...
12 مهر 1391

اینم شهرزادی که منتظرش بودیم...

تاریخ 10/7/91 گل گل گلدون!      سلام                     غنچه خندون!       سلام نمک نمکدون!       سلام                     قند تو قندون!       سلام آی گل پونه!         سلام               &nbs...
10 مهر 1391

روزشمار اومدن ارشان...(20روز)

تاریخ٦/٧/٩١ سلام ارشان گلم! حالت چطوره مامانی؟ عزیز دلم امروز ٦مهره و فقط ٢٠روز مونده... اوضاع و احوالم عالیه! تا الان از بارداری فقط سختیشو فهمیدم اما الان تازه دارم شیرینیه بارداری رو میچشم! درسته درد کمر و پاهام زیاده ولی وقتی دکتر بهم گفت پسرت دیگه رسیده و اگر به دنیا بیاد دیگه احتیاج به دستگاه نداره انگار دنیارو بهم دادن! آخه گلم تو که بهتر میدونی هر دفعه میرفتیم پیش دکتر یا سونو میگفتن ممکنه نینی نارس و زود به دنیا بیاد، ٣ ماه اول که هیچی... همش غم تو چهره هممون بود و فکر میکردیم تورو از دست میدیم! خدایا ازت ممنونم... خدایا شکرت... نمیدونم چطور باید به درگاهت شکر کنم که پسرم و برام نگه داشتی! ...
6 مهر 1391

زیباترین عیدی...

تاریخ4/7/91 سلام شکر پنیر مامان... فندقی چطوری؟ دیگه چیرزی نمونده ناز پسرم بیای پیشم... دارم لحظه شماری میکنم... گلم 2روز پیش یعنی یکشنبه نوبت دکتر داشتم... باباجون شیفت بود و عمو مجتبی مهربون زحمت کشید و منو رسوند بیمارستان... ساعت 5 نوبتم بود اما چون منشی منو میشناسه و میدونه زیاد اجازه نشستن ندارم 1ربع به 5 رفتم تو! (آخه خودم یه زمانی پرسنل بودم دیگه...) خلاصه جون دلم بعد از اینکه دکتر سمیعی رفت دیگه نرفته بودم کلینیک تا الان که بار اول بود دکتر جدیدمو میدیدم... دکتر مریم صداقت! کلی تحقیقات کردیم و دیدیم خیلیها تعریفشو میکردن... خدارو شکر دکتر بدی به نظر نمی اومد... بعد ا...
4 مهر 1391

و مهر از راه رسید...

تاریخ ٣١/٦/٩١ پائیز در راه است، اندکی از مهر پیداست، حتی در این دوران بی مهری باز هم پائیز زیباست! سلام سلام به غنچه پائیزی خودم که دیگه چیزی نمونده شکوفا بشه! خوبی عزیز دلم؟ مامانی بالاخره پائیزه و مهمتر از اون ماه مهر از راه رسید... میدونی چند ماهه منتظر این فصل مخصوصا این ماهیم؟ از اول بارداری، مهر برام انقدر دور بود که فکر میکردم هیچ وقت قرارنیست برسه... اما به یاری خدا مهر هم از راه رسیدو  از امروز ٢٥روز مونده به اومدنت! !  با اومدن این روز مدرسه ها باز میشه... امیدوارم به زودی انقدر بزرگ بشی که اولین روز مدرسه رو برات جشن بگیریم! این روزا بیشتر از قبل سعی میکنم به روز زایمان فک...
31 شهريور 1391

خاطره روزی که مامان شدم...

خاطره 3/6/91 سلام کوشولوی مامان... دردونه الان که دارم برات مینویسم ساعت یه ربع به ٢ شبه و من خوابم نمیبره داشتم به روزی که رفتم آزمایش و فهمیدم نینی دارم فکر میکردم گفتم بیام برات بنویسمش... >www.kalfaz.blogfa.com حالا برات تعریف میکنم: روزی که شقایق خانم مامان میشود: تاریخ خاطره30/11/ 90  وقتی توی اتاق انتظار آزمایشگاه دکتر جعفرزاده با مامان شراره نشسته بودم مطمئن نبودم دلم میخواد جواب مثبت بگیرم یا منفی! 3 ساعت بود توی خیابون راه رفته بودیم تا جواب آماده بشه خیلی خیلی خسته شده بودم و پاهام درد میکرد... چند ماهی بود افتاده بودم به جون بابا علی که بچه دار بشیم اما اون همش میگفت ...
30 شهريور 1391

سونوگرافی آخر و گیج شدن ما!...

تاریخ٢٩/٦/٩١ سلام عسیسکم... خوبی فرشته کوچولو؟  شیطونکم از امروز ٢٨ روزمونده که بیای پیشمون! گل مامان امروز رفتیم سونو من بازم دیدمت... صدای قلب نانازت دلمونو برد! قربون لبات برم که واسمون غنچه کرده بودی... بابا علی امروز تعطیل بود و ساعت ١١ رفتیم مرکز سونوگرافی وساعت ١٢:٣٠ نوبتمون شد... آخه خیلی شلوغ بود... جونم برات بگه که همین که خوابیدم دکتر پرسید هفته چندمی؟ گفتم: وسطای هفته٣٥... یکمی باهات ور رفت و گفت: نه شما الان تو هفته ٣٧ هستی... چشمام گرد شده بود و گفتم: اما دفعه قبل؟ گفت: الان که دارم میبینم دقیقا ٣٦ هفته و ٢ روزی... یعنی ٢روزه که رفتی تو هفته ٣٧... وبهم گفت که هرچه سریعتر برم پیش دکترم ...
30 شهريور 1391