ارشــــــــــــــان پیشـیارشــــــــــــــان پیشـی، تا این لحظه: 7 سال و 3 ماه و 12 روز سن داره

پرنس پیشی،پسر پائیزی

ماه 33 حبابی...

1394/5/2 16:14
599 بازدید
اشتراک گذاری

144.gif144.gif

ســـــــــــــــلام زیبای مادر. سلام همه وجود مادر

خوبی عشق 33 ماهه من؟

امیدوارم هرجا هستی بهترین لحظات برات رقم بخوره گل نازم

بی معطلی بریم سراغ خاطرات ماه 33 حبابی چون خیلی عقبم!!! (تازه همین الان یه دور تا وسطاش نوشتم و یهو همش پاک شد واسه همین خیلی عصبی شدمعصبانی)

خاطرات این ماه رو از 23 خرداد شروع میکنیم که صبح راه افتادیم به سمت شمال ولی اینبار از سمت چالوس... همه چیز تو عکسا گویاست. جایی که لازم باشه برات مینویسم گلم:

واسه ناهار ساحل نمک آبرود بودیم. یه جای با صفا اما یه پسر که یه لحظه هم یه جا بند نبود!!!!!!!شاکی

یه ماهی بخت برگشته که تو ساحل مرده بود و یه پسر شیطون که دل و روده ماهی رو درآورد........سبز

و مامانی که از آب میترسه و پسرک مهربونش موج هارو فوت میکنه تا برن عقب و مامانشو نترسوننمحبت

غروب بود که رسیدیم رشت خونه پدرجون. و شما از همون لحظه اول با ملیسا و مهدیس شروع کردی به شیطونیعصبانی و این واقعا داشت منو اذیت میکرد. آخه اون دوتا خیلی مارمولکن. همه شیطونیاشون ب سروصدات. مثلا میزنن تورو بعد در میرن و تو میدویی دنبالشون بعد یه جیغ و دادی راه میندازن که بیا و ببین. همه ملت میریزن سرت که آخی ارشان نزنشون و گناه دارن و این چیزا.... منم حرصم میگیرهکچل

عکسای بی کیفیت:

و عکسای حیاط بابارضا اینا

و حیاط پدرجون و خنده زیبای پسرم

24 خرداد 94 رفتیم عکس برای دفترچه بیمه ات گرفتیم. بعدش هم رفتیم بازارچه محلی خمام. خیلی خوب بود همه چیز سنتی و قشنگ بود/ و البته شلوغ/ خیلی خوش گذشت. ولی اذیتهای شمــــــــــــــــا...غمناک

25 خرداد قرار دریا با خانواده بابایی:

دو قلو ها و مامانشون

پسرم بعد آبتنی داشت یخ میزد خخخخخخ

و ارشان و عمو جونش که یکسره به هم میرسن (بد نگذره)ههههههههقه قهه

26 خرداد صبح خودمون سهتایی رفتیم سورتمه تالش... یه جای فوق العاده. یه روز عالی...... عـــــــــــالی

در حاشیه: بدقلقی هات که همیشه چاشنی خوش گذرونیهامونهدلخور

اول رفتیم ناهار خوردیم(بماند که وسط هفته بود و هر دوتا رستوران اونجا غذا نداشت فقط همبرگر داشت اونم دوتا دونه نون!!!!!!! که ای کاااااااااااااااااش نمیخوردیم)

بعدش رفتیم سورتمه سواری که فوق العاده بود. ترس هیجان زیبایی خیلی باحال

یه دور سوار شدیم بعد خیلی خوشمون اومد ... الان اینجا منتظری بابایی دوباره بلیط بگیره.

و موقع برگشت تو قسمت منطقه حفاظت شده

بعد از همون سمت رفتیم خونه خاله زهره و دیگه خودت میدونی با دیدن خاله صبا چه کارا که نمیکنی...........زیبا

27 خرداد صبح رفتیم خونه خاله زهره و تا شب اونجا بودیم. این روز دیگه تورو گذاشتم پیش مامان شراره و با خاله صبا دوتایی رفتیم باازار محلی چوکام. اینم باحال بود. و چون تو نبودی که شیطونی کنی کلی خرید کردم خخخخخخ

آب بازی تو قابلمه شوید با خاله صبا

28 خرداد برگشتیم تهران و از همون توی راه حال من بد شد.........خطا

29 خرداد تمام روز حالم بد بود. فکر کن با وجود یه فسقلی شیطون حالم انقدر بد بود داشتم میمردم......... تا غروب بابایی اومد رفتیم دکتر.. سرم زدم و تو هم کلی گریه کردی که مامانمو اوف نکنید. بابایی همش تورو برد بیرون که نبینی.

و همون روز که داشتم بهت ناهار میدادم این یاکریم اومد پشت پنجرمون نشست، اصلا هم قصد بلند شدن نداشت. نمیدونم چرا تا چند ساعت نشست... ما ظهر خوابیدیم بیدار شدیم دیدیم نیس

گذشت و گذشت تا 4 تیر که مهمون داشتیم. افطار عمو جون اینا و سوسانه اینا اومدن خونمون. همون شب حالت بد شد که از یادآوریشم گریم میگیره. وسط شب دیدم تب داری. یکمم اسهال داشتی. هی پاشویه و تب بر و  ......... موقع نماز بود که یهو بالا آوردی. از همه اینا میتونم بگذرم از بابا علی نمیگذرم که میبینه حالت بده باز هی میگه انقدر تلقین نکن. خوبه . تب نداره. دلم میخواست سرم و بکوبم به دیوار. اون شب گذشت....سکوت

5 تیر بدترین روز عمرم تو این 24 سال زندگی رو تجربه کردم. دم ظهر دیگه تبت خیلی بالا بود. هرکاری میکردم تبت پایین نمی اومد. داشتم میمردم. تمام شب حتی نیم ساعتم نخوابیده بودم. زنگ زدم به بابا گفتم زود بیا خودم میبرمش بیمارستان. بابا ساعت 12 اینا بود که اومد. رفتیم بیمارستان خراب شده فهمیده که خدا ازشون نگذره. بردمت پیش دکتر. سر سری نگات کرد و یه چرک خشک کن داد و تب بر. برگشتیم خونه شربتت و دادم و گفتی مامان فقط لالا دارم. بمیرم برات که فکر کردم داروها تاثیر گذاشته داری میخوابی. دکتر لعنتی گفت چرک خشک کن تبشو میاره پایین. تب سنج دیجیتالی لعنتی تبت و 38 نشون داد. همه چیز دست به دست هم داد تا اون روز کذایی شکل بگیره.

عکسای قبل بد شدنت حالت

بمیرم برات که گفتم نخندی مامان غصه میخوره برام خندیدی

خدا به دشمنشم نشون نده. خدایا چقدر وحشتناک بود. خواب بودی. یهو تو خواب تمام تنت شروع کرد ب لرزیدن. مردم و زنده شدم. بغلت کردم انقدر داغ بودی گرمای تنت و حس میکردم کامل همینطور تنت میلرزید و دندونات قفل شده بود. میدونستم تب شدید باعث تشنج شده ولی دیگه هیچی نمیدونستم. هیچی هیچی. فقط صدات میکردم. واااااااااااااااااااااااااااااای خدا. جیغ میکشیدم خدایا بچم. یا امام زمان. یا ایوالفضل. یا فاطمه زهرا. به همه متوسل شده بودم. من خاک بر سر بهت آب دادم که بعدش فهمیدم نباید میدادم. داشتی خفه میشدی. محکم میزدم پشتت و جیغ میزدم. سیاه شده بودی. وای خدا دیگه نمیکشیدم. خوابوندمت پایین . بیسیم گم شده بود نمیتونستم پیداش کنم. نمیدونم چطور پیداش کردم و شماره دایی امیر و گرفتم. فقط شنیدم گفت الو جیغ میزدم امیر بیا ارشان داره میمیره. وای ارشان نمیدونی چی کشیدم مامانم.

بی هوا دوییدم سمت طبقه بالا در میزدم آقاهه درو باز کرد گفتم بچم داره میمیره تنهام کمکم کنید. بیچاره خانمه و آقاهه سریع اومدن پایین. دیگه نمیلرزیدی . بیهوش بودی. خانمه پاهاتو میشست صورتت و میشست منو دلداری میداد. تا بابا رضا اینا رسیدن. تو راه به هوش اومدی مامان شراره هی صدات میکرد هی میگفتی بله بله!!!! من که دیگه مرده بودم.

نزدیک ترین بیمارستان همون فهمیده بود که سریع رسیدیم. مامان شراره بردت اورژانس و من و دایی جون رفتیم کارای پذریش من که نه. فقط واسه جواب دادن به سوالا میرفتم. یه مرده متحرک بودم. وای ارشان چی کشیدیم تا رگ دستت و گرفتن. سریع بهت آمپولو سرم زدن گفتن بستری. میترسیدم تو این گرما تکونت بدم وگرنه میبردمت بیمارستان لاله. تصمیم گرفتیم شب رو همونجا بمونیم. روزه بودم ولی نه گرسنگی حالیم بود نه تشنگی. تو زندگیم بودی. من تورو میخواستم. سلامتی تورو. فقط همین.

اون شب بدتریت شب زندگیم بود. نمیتونم بگم چطور تو اون بیمارستان کذایی اون شب و گذروندیم. چطور با هر بار دیدن سرم تمام زندگیمو میاوردی جلو چشمم. چی به من گذشت مهم نیس. چی به خودت گذشت مادر برات بمیره. من پیش مرگت بشم ارشانم که انقدر اذیت شدی. من برات بمیرم که هرکی از بغل دستت رد میشد انقدر گریه میکردی که نفست بالا نمی اومد.

اینجا دیگه تبت اومده پایین و سرم به دستته. سعی میکردم باهات حرف بزنم که یادت بره دستت اونقدر سوراخ سوراخ شده

بازم یه لبخند واسه مامان دل شکسته

برای اون دستت میمیرم ارشانمخطا

غمگینالهی من برات بمیرم ارشانم که چقدر اذیتت کردن تو اون بیمارستان

6 تیربیمارستان بودیم که حالم خیلی بد شد. معلوم نیس چه ویروسی بود من گرفته بودم. یه چیزی فراتر از تو. ظهر وقت ملاقات دایی جون و سوسانه و الناز اومدن وقتی منو دیدن گفتن یکی اول باید به خودت برسه. تب تو قطع شده بود ولی باید تحت نظر میبودی. زنگ زدم به علی گفتم اگر میخوای بازم زن و بچتو ببینی مارو از این دیوونه خونه نجات بده. بابایی زود اومد و با رضایت خودش مرخصت کرد و رفتیم لاله.

ارشان داشتم میمردم. انقدر حالم بد بود که سرپا بند نبودم ولی وقتی رسیدم بیمارستان لاله انگار رفته بودم بهشت. به بابایی گفتم اول خیالم از ارشان راحت شه بعد خودم میرم دکتر. تبت و گرفتن نرمال 37 بود. ولی گفتن باید تحت نظر باشی بخاطر تشنجت. تا دکترت بیاد بابایی گفت بریم سریع پیش دکتر من و برگردیم . وقتی شرایطم و به دکتر گفتم سریع آزمایش نوشت و سرم. گفت با ویلچر ببریدش چون نمیتونستم راه برم. 39 درجه تب داشتم. آزمایشم اومد و ویروس شدید.............. کارای بستری تو تموم شده بود و من زیر سرم تو اورژانس بودم. به بابایی گفتم میخوام با ارشان یه جا بستری شم. تو توی بخش اطفال بودی و یه جوری باید پیشت میبودم. وگرنه رضایت به بستری نمیدادم. دیگه نفهمیدم بابایی چکار کرد و برگشت گفت پیش ارشان تو یه اتاق VIP

اینطوری بهت بگم پسرم یه شب و یه نصفه روز موندن تو فهمیده مثل یک سال گذشتسه روز و دوشب موندن تو لاله مثل خونه خودمون بود.سکوت

اولش که یه ساک پر از وسایل بهت دادن که کلی وسایل بازی و بهداشتی که عاشقشون شده بودی باعث شد کلا یادت بره ازت رگ گرفتن و خون دادی. بعدش ویلچر اطفال ماشین بود که کلی باهاش بازی کردی . بعد رفتی اتاق بازی و خلاصه که کلا اسمشونو گذاشته بودی دکترای مهربون.

اینم لبخند واقعی پسرم بخاطر بادکنکی که همکارای بابایی برات آورده بودن و بازی با دایی جون

اینم عکس دایی جون که لباس بابایی رو پوشیده و ژست دکتری برات گرفته بود خخخخ

8 تیر هردومون مرخص شدیم. که تو این مدت سوسانه پیشمون بود و کلی زحمتمونو کشید و خیلی خسته شد ... همون روزم بابا رضا برات یه خروس گرفت که قربونی کرد.

خب گل قشنگم این روزای وحشتناک گذشت اما ما موندیم و یه پسرک که نباید تب کنه... تا 6 سالگی. خدایا خودت به داد همه مامانا مثل من برس.

11 تیر رفتیم موهاتو کوتاه کردیم. چون باعث میشد سرت عرق کنه...

فدای اون سیبیلات جیگرم

12 تیر تولد دایی جون بود اما چون رفته بود شمال نتونستیم براش تولد بگیریم و موکول کردیم به وقتی برگشت.

17 تیر افطار خونه عمو مجتبی دعوت بودیم. دایی حسن اینا هم اومده بودن که تو عاشق حمزه بودی بی نهــــــــــــــایت.

19 تیر هم که آخرین روز ماه 33 بود با الناز و عمو جون رفتیم پارک رازی و افطار و شام بردیم. اون شب هم عالی بود و کلی خوش گذشت.

ارشان و الناز

حالا چند تا عکسای همینجوری برای پایان این پست طولانی

خونه مقوایی پسرم که سه روز معطلش کرده بود

لوس شدن پسرکم جلو دوربین

این عکس و ببین ارشانم، اینو دایی جون فرستاده/ ببین چقدر شبیهته. همه میگن خودتی. هیشکی باورش نمیشه که یه نینی دیگست. آخه انقدر شبیه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

و برای اختتامیه

یه بار که بابایی دو شب پشت سر هم شیفت بود و تو دلت براش تنگ شده بود ازم پرسیدی مامان بابایی کی میاد. من گفتم صبح که بشه خورشید خانم بیاد بابایی هم میاد. بعد رفتی تبلت و برداشتی و یه نقاشی کشیدی آوردی نشونم دادی گفتی مامان ببین خورشید خانم اومد بگو بابایی هم بیاد.

...

 

آرزوی من برای تو ، هرچی آرزوی خوبه مال تو

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)