دیداربا پسرم...
خاطره۲/۵/۹۱ سلام تپلی مامان و بابا..... خوبی عسلم؟ واااااااااااااااای مامانی بازم دیدمت ....... امروز رفتیم سونوگرافی گلم....... دیگه خیلی دلم برات تنگیده بود.... آخرین بار هفته۱۸ دیدمت... یعنی ۹هفته پیش.... صبح امروز باباجون شیفت نبود و ۳تایی راه افتادیم به سمت مرکز رادیولوژی... حدودا ۱ساعت تو نوبت نشستیم تا صدامون کردن... دیگه دل تو دلمون نبود... همش به بابایی میگفتم نکنه بگن نینی وزنش کمه؟ نکنه دختر باشه؟ نکنه مشکلی داشته باشه؟ نکنه....................... خلاصه اون ۱ساعت و دلم هزار راه رفت و باباعلی همش حرفای مثبت میزد که من از نگرانی در بیام.... تا اینکه خوابیدم رو تخت و دکتر لوگاژل مالید به شکمم...



