ماه 32 حبابی...

ســــــــــــــلام زیبای من...........
خوبی عشق مادر؟ در چه حالی زندگیم؟
باز هم یک ماه دیگه از خاطراتت گذشت و من کوچیکترین کاری که میتونم برات بکنم اینه ک اینجا یا تو دفتر خاطراتت برات ثبت کنم. حالا بریم تا برات از این ماه بگم:
خب عشق مادر این ماه خیلی آروم بود و بیشتر بخاطر گرمای هوا و امتحانات دایی جون ما خونه بودیم. ک از اتفاقات روزمره و معمولی میگذریم ک پست خسته کننده ای نشه. خیلی روزها میرفتیم خونه بابارضا. ی روزهایی خونه عمو جون. ی روزم ک 3 خرداد 94 بود دختر عموها (مینا . میترا . زهرا) به همراه خانواده و الناز جون و من و تو خونه بابارضا دور هم بودیم و کلی کیف کردیم. البته بماند ک تو و رادین و طنین مغزمونو متلاشی کردید. خخخخخ ولی از وقتی خاله ناناز تو جمع ها باهامونه تو خیلی میری سمتش. اونم حسابی برات مایع میذاره و تو باهاش شاد و سرگرمی. امیدوارم بتونم این مهربونیاشو سر نینیش جبران کنم.
متاسفانه از اون روز عکسی در دست رس نیس. با عرض پوزش فراوان
12 خرداد شب عید نیمه شعبان ، روزش دوتایی رفتیم نذریمونو خریدیم و با کلی ذوق آوردیم خونه ک بسته بندی کنیم. بابایی یکم دیر کرد بخاطر شلوغی خیابونا. تو این فرصت ما آماده شدیم تا بابا رسید بهش گفتیم مارو ببره بیرون. وای مامانم نمیدونی چقدر ذوق میکردی. ی جوری آهنگ تولدت مبارک و میخوندی قند تو دلمون آب میشد. بابا ازت پرسید مگه میدونی تولد کیه؟ گفتی بله. تولد امام زمان
من فدای با هوشیت بشم ک همه چیز و در آن واحد میگیری. (که البته ی وقتایی بده!!!!!!!
)


13 خرداد مثل هرسال با مامان شراره رفتیم مولودی خونه اقوام. وای که چقدر دلم گرفته بود. چقدر گریه کردم. آخه مامانم امسال قرار بود خودمون مولودی بگیریم. همه چیز تا 10 روز قبلش آماده بود. ولی یهویی نشد. نمیدونم چرا قسمت نبود. خلاصه ک دلم بدجور غصه داشت.
اینم عکسی ک مامان شراره از پسرک گرفته ک آماده شده بره مولودی

و نذری ما که بردیم تو مولودی

اینم تو راه که خوابت برده بود نفسم


15 خرداد 94 ی روز تعطیل . همه چیز از روز قبل آماده شد برای ی تعطیلی باحال. و صبح زود خانواده سه تاییمون پیش ب سوی جاده چالوس........ بقیه رو همراه با عکس برات میگم
پسملم آمادست که بره تو ماشین

نزدیکای سد یخورده توقف

اینم ی عکس ک وقتی تو بغلم خوابت برد تو شیشه ماشین میدیدمت ازت گرفتم

و فرود تو یه جای دنج و باحال






و امـــــــــــــــــــــا
روز 19 خرداد 94 دقیقا روز ماهگردت ی قرار با دوستای گل بازم تو شهربازی ایده آل:

این بار فقط چهارنفر بودیم. البته برای بار اول الناز هم تو جمعمون بود. وقتی رسیدیم کسی نیومده بود. من و تو و الناز. یه سری خودت تنها بازی کردی و بقیه به روایت تصویر





یک ساعتی تنها بازی میکردی و من و الناز مثه خبرنگارا و گزارشگرا دوربین ب دست دنبالت ههههه



تا اینکه بالاخره دوستامون رسیدن
خاله فایزه و یسنا گلی

خاله خدیجه و آوا جونم

و خاله شیرین و سما جیگر

و ادامه بازی هـــــــــــــــــــــا با 3 دختر و یک پســـــــــر










این تونل ماهی هم خودت ساختــــــی. بعله دیگه




تو این بازی کلی کیف کردی. چون میگفتی پیاده نمیشم و خانمه که مسئول این بازی بود کلی چرخوندت. تازه آخرشم بردت اون بالا و نمیاوردت پایین ههههه



اینم یه عکس از مامانا

بعد از کلی بازی کردن فسقلیا رفتیم عقیق و اسنک خوردیم. کلی هم حال کردیم


دوســـــــــتیهامون پایدار
حالا یه سری عکسای همینجوری
قایم موشک پدر و پسر


پلیس خوشگل مامان

ژست گرفتن برای سوسانه... بــــــــعله


بازی های مامان و پسر



برجی که تنهایی ساختی

منهدم کردن اتاقت

ژست گرفتن پسری برای مامانش

عکسی که خودت از پات گرفتی خخخخخخخ

اینم وقتی که پسر من خودش سربند یا علی اصغرشو میبنده

و یه ژست یهوویی بی مقدمه



پایان
پ.ن1. پسر قشنگم تو این ماه بالاخره از نیم وجبی بودن در اومدی.
قدت 100 سانت تمام. فدای تو بشم پسر یک متری من خخخخ

پ.ن.2: عزیز دل مادر این پست بخاطر مسافرت ، قطعی اینترنت و روزای وحشتناکمون با کلی تاخیر نوشته شد. امروز 2 مرداد 94 پست باید 19 خرداد نوشته میشد. معذرت میخوام عشقم.

آرزوی من برای تو ، هرچی آرزوی خوبه مال تو







ماه 32 حبابی...
