دلم گرفته پسری...
![]()
خاطره 20/5/91
سلام گل پسر مامان...
خوبی عشیشکم؟
امروز اومدم یکمی برات درد دل کنم...
آخه خیلی کلافه شدم... غصه دارم
نمیدونم چرا... شاید چون روز 21ماه رمضونه... شیطونکم دیشب که شب دوم قدر بود مهمون داشتیم، دایی امیرت اومده بود پیشمون... آخه مامان شراره و بابارضا دیروز صبح رفتن شمال واسه سالگرد فوت مادرجون من مراسم بگیرن...
دایی جونم اومد خونه ما که تنها نباشه...
دیشب خوب بودم و خدارو شکر جاییم درد نمیکرد تو هم که ماشالا از شیطونی کم نذاشتی... موقعی که شام درست کردم کلی سر گاز وایسادم و بازم کمر دردم شروع شد
... باباعلی(قربونش برم) زودی اومد بهم کمک کرد و نذاشت زیاد درد بکشم...
بعدشم دور هم شام خوردیم
... شب اول قدر رو با بابا جونی قرآن خوندیم و تا 1حدی که من خسته نشم احیا نگه داشتیم اما دیشب نشد وبعد از شام زود خوابیدیم...
امروز صبح که بیدار شدم خیلی بی حال بودم و حالت تهوع داشتم...
نمیدونم چرا انقدر حالت تهوع دارم... 3ماهه اول خیلی کم بودا...
خلاصه انقدر بیحال و کلافه بودم که نگو و نپرس... خواستم خودمو سرگرم کنم حموم رفتم نشد...
غذا درست کردم نشد...
خونه رو تمیز کردم نشد...
تو نت چرخیدم نشد که نشد...![]()
همش گریم میگیره...
خداییش خنده داره که هیچ دلیلی هم پیدا نمیکنم.gif)
خلاصه حسابی خل شدم... دیگه نمیدونم چه کار کنم؟ فکر میکنم مامان خوبی واسه تو نیستم که وقتی گرسنه میشم پشت گوش میندازم...
بیا دیگه مامانی... خسته ام .gif)


دلم گرفته پسری...
