ارشــــــــــــــان پیشـیارشــــــــــــــان پیشـی، تا این لحظه: 14 سال و 9 روز سن داره

پرنس پیشی،پسر پائیزی

ارشان،روروئک،طبلک

سلام سلطان قلبم نفسم برای اولین بار با مامان شراره چند دقیقه گذاشتیمت تو روروئک! میدونم برات زوده! اصلا وصلش نکردیم... نه چرخشو نه جیگیلی های روشو! خیلی دوست داشتی و هی پاهاتو میزدی به زمین! البته زود در آوردمت و فقط3.4 دقیقه توش نشستی! فقط میخواستم ببینم چه شکلی میشی تو روروئک! خودتم ببین: و و میمیرم برااااااااااااااااات راستی گلم عاشق طبلکتی! عاشق نور و رنگشی! وقتی روشنش میکنیم و میگیریم جلوت به زور میگیریشو میخوای همشو بندازی تو دهنت! و و و و میمیرم برااااااااااااات ...
4 بهمن 1391

حرفهایی برای دلبندم

فـــــــرزنــــد عــــزیـــــزم: آن زمان که مرا پیر و از کار افتاده یافتی، اگر هنگام غذا خوردن لباسهایم را کثیف کردم و یا نتوانستم لباسهایم را بپوشم اگر صحبت هایم تکراری و خسته کننده است ؛ صبور باش و درکم کن... یادت بیاور وقتی کوچک بودی مجبور میشدم روزی چند بار لباسهایت را عوض کنم... برای سرگرمی یا خواباندنت مجبور میشدم بارها و بارها داستانی را برایت تعریف کنم... وقتی نمیخواهم به حمام بروم مرا سرزنش و شرمنده نکن.. وقتی بی خبر از پیشرفتها و دنیای امروز سوالاتی میکنم ، با تمسخر به من ننگر! وقتی برای ادای کلمات یا مطلبی حافظه ام یاری نمیکند، فرصت بده و عصبانی نشو.. زمانی که میگویم دیگر نمیخواهم زنده بمانم و م...
3 بهمن 1391

یک سال چه پراز ماجرا گذشت...

سلام سلام 100 تا سلام به پسر یکی یدونم... مامانم میدونی امروز چندمه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ 27 / دیماه / 1391 یادته پارسال تو همین تاریخ یعنی 27 / دیماه / 1390 چه اتفاقی افتاد؟؟؟؟؟؟؟؟ آره گلم درست حدس زدی، فهمیدم تو تو شکممی............................... یادم میاد اولین ماهی بود که واسه بارداری اقدام کرده بودیم... از اونجایی که عادت ماهانه ام دقیقا راس ساعت اتفاق میوفتاد و من 26 / دی ساعت 10 شب چندتا لکه دیده بودم و انقدر تو بغل باباعلی گریه کردم که دقیقا جای صورتم رو شونش خیس خیس بود.... بابایی هم از گریه های من بغض کرده بود و همش میگفت هرچی خدا بخواد همون میشه... حتما قسمت نبوده این ما...
27 دی 1391

روزانه های ارشان و مامان

سلام جیگملی مامان...   ٢تا اتفاق بد که همین امروز برام اتفاق افتاد دلم میخواست موهامو بکنم:  ١. وقتی تمام متن رو نوشتم و فقط دارم آخرین عکس رو میذارم یهو میبینم همش پاک شده و هیچ صفحه ای رو کامپیوتر باز نیست ٢. وقتی میرم تو وبلاگت و این صحنه رو میبینم و با کلی ذوق و شوق میرم تو نظرات و نیم ساعت میمونم ولی هیچ نظری نمیاد. بگذریم... اومدم برات یه سری عکس بذارم که چندتا خاطره برات بشه... ٢٥/دی/٩١ مامان شراره اومد دنبالمون و با هم با کالسکه رفتیم خونه بابارضا... این دومین باره که با کالسکت میری بیرون و یادم میره ازت عکس بگیرم...  قربونت برم که همش تو کالسکه خوابت میبره... تو راه یه اتفاق بد افتاد که اصلا ...
27 دی 1391

اطلاعات پایان 3ماهگی ارشان کوچولو

  سلام عمر و نفسم  صبح بخیر موشموشک من گل توپولوی من زیاد وقت ندارم چون الاناست که بیدار بشی... واسه همین یک راست میریم سر اصل مطلب: دیروز ساعت 2باباعلی اومد خونه و ساعت 4 باهم رفتیم دکتر بی نهایت شلوغ بوووووووووووووووووووووووود... یه چیز میگم یه چیز میشنوی !!!!!!!!!!!!!!!!! تقریبا 2ساعت منتظر بودیم تا نوبتمون شد... یه عالمه نینی دورو بر مون ...... وای یکی جیغ میزد ، یکی میخندید، یکی گریه میکرد، یکی میدوید و مامان باباش دنبالش... خلاصه آدم یاد حموم عمومی میوفتاد! خداروشکر تو پسر خوبی بودی و اولش خواب بودی و بعدشم یکسره تو بغل منو باباعلی ساکت بودی... باباجون تورو برد پیش همکاراش، ...
25 دی 1391

اوضاع و احوال ما در طول این سه ماه...

شکوفه پائیزی ما،محمدارشان جان تا این لحظه ، 3 ماه و 3 روز و 3 ساعت و 33 دقیقه و 33 ثانیه سن دارد :. گلم اینو امروز از روز شمار بالای وبلاگت کپی کردم... به نظرم جالب اومد جوجو طلایی مامان سلام امیدوارم الان که داری این مطالبو میخونی حالت خوبه خوب باشه شیطونکم... اومدم برات از رفتارهای بامزت بگم...الان که دارم برات مینویسم تو خوابیدی و منم از بیخوابی سرگیجه و سر درد عجیبی گرفتم... تو این سه ماه تو خیلی تغییر کردی شکوفه پائیزی من... هم بزرگتر شدی و هم شیرینتر و هم زندگیمونو شیرینتر کردی... از قیافه ات بگم: به نظر یه مادر نینیش روز به روز عوض نمیشه چون هر روز میبینتش... ا...
24 دی 1391

لالا مامانم...

عسلم چند وقتیه با این لالایی میخوابی برات مینویسمش که یادت بمونه: لالا لالا مامانمبخواب توی دامانم السون و ولسونباباجونو برسون لالا لالا دردونهبخواب یکی یدونه دست تو توی دستممواظب تو هستم   لالا لالا عزیزمبخواب گل تمیزم مامان برات میمیرههرچی بخوای میگیره   راحت بخوابی مامانم ...
19 دی 1391

سه ماه با حباب کوچولو...

شکر پنیرم سه ماهه که شدی ماه آسمونمون سه ماهه که قدمهای کوچولوت رو تو خونمون گذاشتی و شادی و رو با خودت ارمغان آوردی زندگی من ، ماهگرد سومت مبارک به چه شب قشنگیه     دلم چه تاپ تاپ میزنه توی خونمون مهمونیه            جشن تولد منه دوستای مهربون من با هم میان یا تک تک؟ روی منو میبوسن و به من میگن مبارک مبارکه مبارک تولدت مبارک مبارکه مبارک تولدت مبارک هدیه میارن واسه من قشنگه هدیه هاشون راضی به زحمت نبودم درد نکنه دستاشون بابام میاد برای من کیک تولد میاره مامان مهربو...
19 دی 1391

ما از مسافرت برگشتیم...

سلام شکر پنیرم خوبی خوشگل مامان؟ ما از سفر برگشتیم و اومدم خاطراتت رو برات بنویسم! چهار شنبه غروب بابایی که اومد خونه بهش گفتم اگه خسته نیستی الان بریم، اونم خوشش اومد و زنگیدیم به عمو مجتبی اونم سریع خودشو رسوند و ساعت 8:30 شب و با سرعت نور حرکت کردیم... ساعت 1ونیم شب رسیدیم و همه خواب بودن ولی با وروود ما بیدار شدن... تو هم تا بقیه رودیدی زدی زیر گریه... کلا این چند روز تو پیش هیچ کس نمیرفتی اگر هم خودم میدادمت بغل کسی یکسره گریه میکردی و میگفتی ما ما ما ما.... بعضی وقتا هم که سر حال بودی بغل مامان شیرین و باباعلی میرفتی... پنج شنبه خاله بزرگم مراسم اربعین گرفته بود و رفتیم اونجا. یکسره تو ...
18 دی 1391

یه خبر بد...

سلام تپلی من   قشنگترینم، شیرینترینم، نفسم، پسرم چطوره؟ عمر مامان امروز اومدم یه خبر بد بهت بدم... ای کاش میشد هیچ وقت تو وبلاگت از خبرای بد ننویسم... ولی اینم جزءی از خاطراتت میشه... عمه مامان شیرین امروز فوت کرد... عمه ساری، همون که خیلی مهربون بود... اولین باری که رفتم خونشون تو توی شکمم بودی... آخرین باری که دیدمش هم تو مهمونی مولودیت اومده بود... بیچاره خیلی جوون بود... 2تا بچه داشت: یه پسر که تازه ازدواج کرده و یه دختر که فکر کنم امسال دانشجو شد... خداییش تو این چند وقت که دیدمش خیلی به دلم نشسته بود... خدا رحمتش کنه! ما فردا قراره بریم شمال... البته قرار بود واسه مرخصی بریم اما ای ...
13 دی 1391