ارشــــــــــــــان پیشـیارشــــــــــــــان پیشـی، تا این لحظه: 14 سال و 9 روز سن داره

پرنس پیشی،پسر پائیزی

خدا تورو به من داد...

گل مامان چطوره؟ عزیز دلم تا الان داشتم تورو میخوابوندم... امشب من و تو میخوایم تنها بمونیم... آخه بازم باباعلی شیفت شبه و هوا انقدر آلودس که نمیتونیم تا دم در بریم... (بین خودمون بمونه، این آلودگی  هوا بهونه خوبی بود واسه با تو بودن، دلم میخواست یکم با هم تنها باشیم) دیشب مهمون داشتیم... همکار بابایی با خانومش(خاله زینب) و دخمل خوشگلش (هستی جون) اومده بودن دیدنت...(وبلاگ هستی جونم تو لینکا هست) برات 1 خرسی قرمز خوشگل هم آوردن... دستشون دردنکنه... صبح ساعت 5 صبح طبق روال هرروز واسه شیر خوردن بیدار شدی... وقتی شیر خوردی برخلا هر روز که میخوابیدی، امروز بیدار موندی... انقدر سرحال بودی که انگار ساعت 11 صبحه. با صدای ب...
13 آذر 1391

یه عالمه حرف...

سلام گل خوش بوی من خوبی مامانم؟ عشق مادر یه عالمه حرف برات دارم. خیلی وقته نبودم و نتونستم برات بنویسم... الان همشو از اول باعکس برات تعریف میکنم...  از محرم شروع میکنم که ٤شنبه ما رفتیم خونه بابا رضا با ١ساک بزرگ. چون قرار بود زیاد بمونیم من کل کمدتو خالی کردم تو ساک و با خودم بردم. آخه خاله زهره و دایی امیر من قرار بود واسه عاشورا از شمال با خانواده بیان تهران و ما هم اونجا موندیم. مامانی خیلی دلم میخواست جمعه ببرمت مصلا و واسه علی اصغر عزاداری کنیم اما بابا علی شیفت بود و بابارضا هم که یه عالمه مهمون داشت. تنها هم نمیتونستم و برام خیلی سخت بود. ایشالا بشه سال دیگه میبرمت. در عوض شب شهادت علی اصغر من...
9 آذر 1391

یا علی اصغر

سلام کوچولوی من خوشگل مامان دیشب یعنی 29/آبان/91 برای اولین بار تو عمر 41 روزت رفتی هیئت امام حسین و واسه آقا عزاداری کردی (ارشان بغل مامان شراره)  دیروز باباعلی تعطیل بود و صبح باهم 3تایی رفتیم مرکز بهداشت(باید تورو واسه 40 روزگی میبردم... البته 41 روزگی رفتی) اونجا قد و وزنت رو گرفتن و یه کلاس نیم ساعته آموزشی واسه مامانا گذاشتن و حدود 2 ساعتی درگیر بودیم.   بعدشم اومدیم خونه و تا غروب با هم تو خونه بودیم که بابایی پیشنهاد داد بریم بیرون. منم که از خدا خواسته... آخه من هر سال محرم اولین نفر بودم تو این کارا اما امسال بخاطر تو................. خلاصه گلم یه...
30 آبان 1391

چهل روزه ستاره خونمون شدی...

سلام گوگولی مامان!!!!!!!!!!!!! چی بگم از شیرینیهات که هرچی بگم کم گفتم. دلم میخواد داد بزنم، نه جیغ بکشم و بگم عاشقتم. امروز 40 روزه که تو ستاره خونمون شدی. 40 روزه که با منی... 40 روزه که تمام دین و دنیامون شدی! 40 روزه که ما به جز تو دیگه هیچی نمیبینیم. از این روزای قشنگ دارم نهایت لذت رو میبرم. با اینکه خیلی خسته ام و بیخواب اما میدونم این روزا دیگه برنمیگرده. روز به روز داری بزرگتر میشی و مارو بیشتر به خودت وابسته میکنی. من حتی نمیتونم ثانیه ای ازت جدا بشم. حتی وقتی میرم حموم هر 2 دقیقه در و باز میکنم و نگات میکنم. تمام فامیل مسخره ام میکنن. خب چکار کنم بد جوری عاشقتم. بابا علی هم که بیچ...
28 آبان 1391

کوچکترین اعتمادی...

سلام شیرین عسل م الان تو بغلم بودی و داشتی شیر میخوردی و چشمای تیله ایت و مستقیم به چشمای من دوخته بودی... قربون چشمای خوش رنگت برم من..... وقتی میخوام باد گلوتو بگیرم اینطوری نگام میکنی... مامانم فردا اولین روز محرمه... من عاشق محرمم. یعنی کیه که عاشق محرم نباشه؟ امسال محرم با وجود ناز تو یه حال و هوای قشنگ دیگه ای داره. از زمانهای قدیم من عاشق نینی هایی بودم که تو محرم لباس سقایی میپوشیدن. امسال تو قراره ایشالا لباس سقایی تنت کنی. مامان شراره که تو سیسمونیت برات لباس سقایی خریده.  وای چه حالی میده اون لباس و تنت کنم و ببرمت تو هیئت. خدایا شکرت. چه روزایی که آرزو میکردم نینیمو با لباس سقای...
26 آبان 1391

کادوها...

تاریخ:٢٦/٨/٩١ عزیز دل مادر سلاااااااااام. ارشانِ مامان چطوره؟ جوجویی امروز اومدم تا از هدیه هایی که واسه به دنیا اومدنت بهت دادن بگم. میخوام برات بنویسمشون که وقتی بزرگ شدی تغییرات رو حس کنی............. چون سیسمونی و وسایلت کامل بود اکثرا برات نقدی کادو گذاشتن که مستقیم میره تو حسابت واسه آیندت. اول از همه از کادوی خودم بگم که باباجون از طرف خودش و تو به من داد: یه کارت هدیه با مبلغ ٢٠٠.٠٠٠تومن و روش نوشت تقدیم به شقایق، از طرف ارشان و باباش ویه حساب مسکن جوانان که مدام باید پر بشه برای تو از طرف بابای مهربون پدر جون + مامان شیرین مهربون ١٥٠،٠٠٠تومن بابارضای مهربون یه دستبند که ...
26 آبان 1391

دارم کم میارم...

مامانی امروز 21/آبان 91 و الان تو تو گهوارت خوابیدی. ساعت 3:18 دقیقه بعد از ظهره که من از ساعت 6 صبح که بیدار شدیم تازه وقت کردم یکم غذا بخورم. بچه داری خیلی سخته گلم. خدا به همه مامانا کمک کنه! بغلی که شدی و الانم سرما خوردی دیگه 1 دقیقه هم از بغلم پایین نمیری. دیروز بردمت پیش دکتر رحمانی. هم چکاپ ماهیانه و هم بخاطر سوالاتم. بابایی شیفت بود و بازم مزاحم عمو مجتبی شدیم. یه لیست از سوالات آماده کردم و همشو از دکتر پرسیدم. دکتر میگفت همه چیزت نرماله و گریه های وحشتناک شبانت طبیعیه. چه میدونم والا. دوستای وبلاگیمم میگن نینیهاشون همینطورن. مادر بودن چقدر سخته! پایان یک ماهگی: وزن:4800      &nbs...
24 آبان 1391

خدایا....

     گل مادر سلام    خوبی عشق من؟ زندگیم الان که دارم برات مینویسم ساعت 4:30 بعد از ظهره و تو بعد از یه حموم حسابی مثل یه موش ناقلا لالا کردی. گل مادر میخوام از دیروز برات بگم که خیلی جاها رفتیم. شنبه که رفته بودیم پیش دکتر رحمانی بهش گفتم یه سونو برات بنویسه که خیالم بابت هیدرونفروز دوره جنینی که تو کلیه هات بود راحت بشه. دیروز باباعلی تعطیل بود. صبح با کله پاچه از خودمون پذیرایی کردیم و ساعت 10 رفتیم واسه سونو....... ساعت 20 دقیقه به 11 بود که نوبتمون شد. بغلت کردم، خواب بودی، الهی برات بمیرم که وقتی دکتر لوگاژل مالید بهت از سردیش بیدار شدی و شروع به گریه کردی. م...
24 آبان 1391

یک ماه با حباب کوچولو...

پسر مامان یک ماهه شدی تولد یک ماهگیت مبارک گل مادر بازم شادی و بوسه ، گلای سرخ و میخک میگن عزیز مادر  یک ماهگیت مبارک   تو این روز طلایی تو اومدی به دنیا وجود پاکت اومد تو جمع خلوت ما   تو تقویما نوشتیم تو این ماه و تو این روز از آسمون فرستاد خدا یه ماه زیبا یه کیک خیلی خوش طعم،یدونه شمع روشن یکی به نیت تو یکی از طرف من الهی که هزارسال همین جشنو بگیریم به خاطر و جودت به افتخار بودن تو ا...
19 آبان 1391

اوضاع این روزای ما...

فرشته من سلام، حالت چطوره دردونه من؟ الان که دارم برات مینویسم مثل عروسک خوابیدی که دلم میخواد برات بمیرم... شیرینم حالا از این مدت با تو بودن بگم : برنامه روزانمون اینطوریه که صبح بعد از رفتن باباعلی ساعت 6:30بیدار میشی جاتو عوض میکنم و بَه بَه میخوری تا ساعت 8 یا 8:30 با هم بازی میکنیم و بعد میخوابی. منم تند تند کارامو میکنم، هر یک ساعت شیر میخوری و تا غروب تقریبا همینطور پیش میری. اما ساعت 8غروب دلپیچه هات شروع میشه... خدا به داد برسه. انقدر پیچ میزنی و زور میزنی که قرمز میشی. اون لحظه ها اسمتو گذاشتیم انار! چون گرد و قرمزی!!!!!!!!   تا 2الی 3ساعت همینطوری و بعد خوب میشی و م...
18 آبان 1391