ارشــــــــــــــان پیشـیارشــــــــــــــان پیشـی، تا این لحظه: 14 سال و 10 روز سن داره

پرنس پیشی،پسر پائیزی

خدا رحم کرد...

سلام آقای خوردنی (این اسمو خاله نسترن ، مامان یاشار جونی برات گذاشته) عزیزکم خدا بهمون رحم کرد... یک ساعت پیش 1 اتفاق بد افتاد ک خیلی ترسیدم... من تو آشپزخونه بودم و تو هم ک عاشق کنترل تلویزیونی داشتی باهاش بازی میکردی! یهو دیدم هی اوق میزنی و قرمز شدی! دویدم و هی ب پشتت  زدم و تو هی شیر بالا آوردی و باز اوق زدی... گیج بودم... فقط محکم ب پشتت میزدم و اشکم میومد... نمیدونستم چکار کنم... بلند بلند میگفتم یا امام زمان بچم............ یهو ی سرفه کردی وبا ی عالمه شیر از دهنت ی تیکه چسب افتاد بیرون... چسب سلوفانی ک ب کنترل کشیده بودیمو خورده بودی... وای مامانی من ک مردم... وقتی نگات کردم ی لبخند به...
28 فروردين 1392

دنده عقب...

سلام موش موشک مامان پسرم ١ سوال برام پیش اومده... چرا دنده عقب میری؟؟ خخخخخخخخخخخخخخخخخخخ این عکسارو ببین بعد جوابشو بده! شما سخت دلت میخواد ک کنترل رو برداری و بکنی دهنت! اولش فاصلت با کنترل انقدره: ولی هرچقدر سعی میکنی پس رفت میکنی.. ههههههههههههههههه مامی کمکت میکنه و دوباره ب کنترل نزدیکت میکنه ک شاید بتونی بگیریش و متاسفانه تو نا امید شدی و احتیاج ب کمک بیشتری داری الهی مامان قربونت بره شکر پنیرم... این دفعه بهت میدمش ولی دفعه بعد خودت تلاش کن ... باشه؟ عاشقتــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم توله موش من   ...
26 فروردين 1392

شعر حموم...

سلام گل نازم شیرینم چند وقتی بود دنبال 1 شعر واسه حموم میگشتم ک وقتی میریم آب بازی برات بخونم بالاخره با کمک دوست جونیام پیدا کردم... خیلی قشنگه... منم در تلاشم ک اول خودم حفظش کنم بعد ب تو یاد بدم... مامان رفته تو حمام                 نی نی رو برده همراش      مامان تا دوش باز کرد                 نی نی صابونو برداش    صابون که لیز لیز بود              ...
26 فروردين 1392

23 به در...

سلام نقل مامان... سلام اسمارتیس من... خوبی؟ پرنس من چطوره؟ اگر دلت میخواد بدونی الان حالت چطوره باید بگم حسابی آبریزش بینی داری و عطسه میکنی! گمونم همون آلرژی بهاریه چون خودمم دقیقا عین تواَم!!!!!!!!!!!!! دیروز ی روز قشنگ بود مامانی. بعد ازاینکه ١٠ روز از ١٣ بدر گذشت و باباعلی روز ١٣ بدر باهامون نبود، باباجون تصمیم گرفت مارو ببره ٢٣ بدر. خخخخخخخخخخخخخخخخ یکم عجیبه نه؟ ولی خیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــلی روز باحالی بود. بابایی شب قبلش شیفت شب بود و صبح زود با کله پاچه اومد خونه. بعد از صرف صبحانه راهی شدیم.از شب قبل خیلی چیزها واسه بردن آماده کرده بودم. بابایی همه رو برد تو ماشین تا من و تو آماده شیم...
24 فروردين 1392

واکسن و چکاپ 6ماهگی

سلام ب تمام هستی و وجودم...   خوبی عمر مامان؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ گل قشنگم امروز 22 فروردین 1392 هست و الان 3 روز از واکسن 6 ماهگیت میگذره. 18 فروردین 1392 بود ک صبحش دیدم سرفه میکنی و آبریزش بینی داری!!!!!!!!!!!! آخه چرا؟ ب سرعت ب باباعلی زنگیدم و گفتم برات نوبت بگیره ک ببرمت پیش دکترت! اما دکتر رحمانی 23 از کانادا برمیگشت و ب اجبار دوباره باید میرفتیم پیش دکتر صالح پور! حالا دکتر تا ساعت 1 پذیرش داره و الان ساعت 12:3 دقیقه است. کی حاضر شیم و کی بریم و کی برسیم با خداست! با سرعت نور حاضر شدیم، شانس آوردم مامان شراره صبح اومده بود و اینجا بود. انقدر تند تند رفتیم و با آژانس رفتیم بیمارستان لاله ساع...
22 فروردين 1392

وای... خسته ام

سلام ارشان خیلی بد شدی، خستم کردی.... دیگه نمیدونم باهات چکار کنم... یکسره گریه میکنی. تا پیشت بشینم خوب خوبیا... همون لحظه ک بلند شم جیغت میره هوا و از ته دل گریه میکنی و اشک میریزی. ب خدا اعصاب واسم نمونده. تو ک اینطوری نبودی. 3.4 روزه اینطوری شدی. آخه منم آدمم هزارتا کار دارم... میگی حتی 1 دقیقه هم ازت دور نشم... مثلا کنارم تو آشپز خونه ای هـــــــــــــــــــــــــــــــــا ! باز گریه گریه!!!!!!!!!!!!!!!!!! هر جور فکر کنی سعی میکنم سرگرمت کنم... شعر و قصه و اسباب بازی و ................... ای بابا... نه خوب میخوری نه خوب میخوابی، دیگه لب به فرنی و سوپ نمیزنی... یکسره لباتو سفت میکنی ک نخوری. خدایا ب داد منم ب...
22 فروردين 1392