ارشــــــــــــــان پیشـیارشــــــــــــــان پیشـی، تا این لحظه: 14 سال و 10 روز سن داره

پرنس پیشی،پسر پائیزی

پسر ب این شیطونی کی داره؟

فندق 4 ماه و 18 روز و 4 ساعته من سلام گل قشنگ مامان اول اینکه بگم این روزا خیلی کمتر میایم وبلاگ دوستان خیلیها میپرسن ک چرا کم بهشون سر میزنیم؟ آخه چند روز پیش من داشتم تو وبلاگا میچرخیدم ک دیدم تو اصلا حوصله نداری... خـــــــــــــــــیلی ناراحت شدم... فکر کردم ک بجای اینکه ب خاطراتت اینقدر برسم بهتره بیشتر ب خودت برسم... ب همین دلیل کمتر میام وب و هر وقت قرار باشه برات مطلبی بنویسم میام و ب دوستات هم سر میزنم مثل امروز ک تو داری با مامان شراره بازی میکنی و من اومدم برات از شیطنتت بگم و ب وبلاگ دوست جونا هم سر بزنم... پسر خوشگل شیطون مامان من موندم شما ب همه جای خونه کارداری و مطمئنا وقتی بتونی خودت راه بری ب...
10 اسفند 1391

اتفاق بد و ترسناک...

سلام مامانم خوبی فسقلی من؟ من خیلی ترسیدم... آخه میدونی چی شده؟ ی اتفاق عجیب افتاده! من و تو توی اتاقت داشتیم با اسباب بازیهات بازی میکردیم ک یهو از آشپزخونه ی صدای ترسناک اومد... صدای شکستن شیشه بود ب سرعت دویدم بیرون ... اول فکر کردم شیشه ء پنجره آشپزخونه بود ک شکست و لی وقتی رسیدم تو آشپزخونه دیدم شیشه های پنجره سالمن و کف آشپزخونه و سینک پر از شیشه های ریزه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! خـــــــــــــــــــــــــــــــیلی ترسناک بود... کلی نگاه کردم تا فهمیدم ی لیوان کم شده!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! انقدر شیشه هاش ریز بود ک نمیشد تشخیص داد ک چی بوده! لیوان ها توی جا لیوانی روی سینک چیده بود...
9 اسفند 1391

بزرگ مرد کوچکم...

دوست جونا ، آلبوم عکس دوستای ارشان ی سر بزنید، با عکس باران و پارسا آپ شدیم! با تشکر از مامان فاطمه(باران) و مامان سپیده(پارسا)       ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ       ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ       سلام سلام کپل خان مامان حالت خوبه؟   مامانی ،پارسا کوچولو پسر دوست قدیمی منه ک تازه وبلاگ دار شده. انقدر ناز و کوچولوئـــــــــــــــــــــــــه مامانی. برو عکس و وبلاگش رو ت آلبوم دوستات ببین.         ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ       ـــــــــــــ...
4 اسفند 1391

این روزها 30/11/91

فندقم سلام... چطوری فسقل خان؟ اومدم برات از این روزهامون بگم... حوصله داری مامانی؟ قربون پسر با حوصلم برم ! پس شروع کن ب خوندن ک زیاد حرف دارم برات... 1.این روزا موقع خواب یکسره آواز میخونی! من ک شروع میکنم ب لالایی خوندن تو هم میخونی تا اینکه من دیگه ساکت میشم و فقط خودت میخونی تا بخوابی! 2.این روزا عاشق دست خوردنی. مدام دستت تو دهنته ! گاهی وقتا انقدر دستت رو میبری تو دهنت ک عُق میزنی! 3.این روزا عین توپ قلقلی شدی... از این ور خونه قل میخوری میری اونور... ی جاهایی گیر میکنی و گریه ات در میاد ! کلی خنده دار شدی! تازه ی چیز باحال دیگه اینکه در حالت دمر ک هستی هی دنده عقب میری......
3 اسفند 1391

ارشان، باباش، عموش

سلام گوگولوی من خـــــــــــــــــــــــــــــــــــوبی؟ عشق من اومدم با ی سری عکس باحال چند روز پیش عموجون، عمو مجتبی اومده بود خونمون! تو هم ک تا میبینیش کلی ذوق میکنی! انقدر دوســـــــــــــــــش داری! اول چندتا عکس ببین از خودت و باباعلی ک وقتی بابایی داشت با لب تاپ کار میکرد کلی دست وپازدی ک بری بغلش... بعدش مثل آقاها پیشش نشستی و با موس بازی کردی! و راستی مامانی این موس مال خودته! موس قبلی لب تاپه ک خراب شده و شستمش میدم باهاش بازی کنی... اگر این نبود ک نمیذاری ما با موس اصلی کار کنیم. یکسره میخوای بگیریش! ✿ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ...
3 اسفند 1391

مدلهای خوابیدن شوکولی

  عزیز دلم ... جیگملم ... نفسم ... عشقم ... این روزا خیلی باحال میخوابی. همش کج و کوله میشی... ی شب ک بیدار شدم دیدم نیستی... سکته کردم، یهو دیدم زیر پاهامونی! ی سری عکس از مدلهای خوابیدنت تو ٣ ماه اخیر دارم: ببیــــــــــــــــــــــــــــــــــــن     حالت دستو داری؟ قربون نوکت برم ماهی کوچولوی من .40000000000 مامانی ی اتفاق باحال... این عدد بالا رو خودت نوشتی... تو بغلم داشتی با لبتاپ ور میرفتی یهو این دکمه هارو زدی و من دلم نیومد پاکش کنم قربون پسر تا...
30 بهمن 1391

واکسن و چکاپ4ماهگی...

سلـــــــــــــــــــــــــــــــــــام ی مامان داغون اومده برات از روز واکسن 4ماهگیت تعریف کنه! وااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای ارشان چی بگم از این واکسن زدنها ... چی بگم از این قطره استامینوفن؟ صبح بیدار شدی و کلی برام حرف زدی شاد بودی و من داشتم دق میکردم ک الان همه خنده هات تموم میشه! آماده شدیم و منتظر موندیم تا باباعلی بیاد و بریم مرکز بهداشت... رفتیم و نوبتمون شد و بردمت تو... چشمت روز بد نبینه مادر ... خانمه ک اونجا بود عین وحشیا باهات رفتار کرد... اعصابم خورد خورد شد از دستش... کلی غرغر کردو حالمو بهم زد ک بچه 4 ماهه چرا وزنش بالاس!؟! اصلا من دوست دارم بچم تپل باشه! ب اونا چ ربطی داره؟ بعدشم ...
27 بهمن 1391