ارشــــــــــــــان پیشـیارشــــــــــــــان پیشـی، تا این لحظه: 14 سال و 9 روز سن داره

پرنس پیشی،پسر پائیزی

زیباترین عیدی...

تاریخ4/7/91 سلام شکر پنیر مامان... فندقی چطوری؟ دیگه چیرزی نمونده ناز پسرم بیای پیشم... دارم لحظه شماری میکنم... گلم 2روز پیش یعنی یکشنبه نوبت دکتر داشتم... باباجون شیفت بود و عمو مجتبی مهربون زحمت کشید و منو رسوند بیمارستان... ساعت 5 نوبتم بود اما چون منشی منو میشناسه و میدونه زیاد اجازه نشستن ندارم 1ربع به 5 رفتم تو! (آخه خودم یه زمانی پرسنل بودم دیگه...) خلاصه جون دلم بعد از اینکه دکتر سمیعی رفت دیگه نرفته بودم کلینیک تا الان که بار اول بود دکتر جدیدمو میدیدم... دکتر مریم صداقت! کلی تحقیقات کردیم و دیدیم خیلیها تعریفشو میکردن... خدارو شکر دکتر بدی به نظر نمی اومد... بعد ا...
4 مهر 1391

اینم سیسمونی گل پسرم...

بالا خره این مامان تنبل اتاقت رو تکمیل کرد قبل از هر چیز میخوام از پدر و مادر گلم بابت همه زحماتشون تشکر کنم و از همینجا به دستاشون بوسه بزنم! مامان شراره و بابارضای عزیز انشالا ارشان بتونه این همه محبتون رو جبران کنه! از همسر عزیزم، علی مهربونم هم ممنونم که تمام جاها باهامون همکاری کرد و کارهارو برامون خیلی قشنگ پیش برد! حالا بیا دنبالم گل پسرم... گهواره خوشگلت کریر و کالسکه خوشگل پسرم روروئک و آغوشی ساک لوازم لباسای نازت   ...
4 مهر 1391
16378 0 31 ادامه مطلب

و مهر از راه رسید...

تاریخ ٣١/٦/٩١ پائیز در راه است، اندکی از مهر پیداست، حتی در این دوران بی مهری باز هم پائیز زیباست! سلام سلام به غنچه پائیزی خودم که دیگه چیزی نمونده شکوفا بشه! خوبی عزیز دلم؟ مامانی بالاخره پائیزه و مهمتر از اون ماه مهر از راه رسید... میدونی چند ماهه منتظر این فصل مخصوصا این ماهیم؟ از اول بارداری، مهر برام انقدر دور بود که فکر میکردم هیچ وقت قرارنیست برسه... اما به یاری خدا مهر هم از راه رسیدو  از امروز ٢٥روز مونده به اومدنت! !  با اومدن این روز مدرسه ها باز میشه... امیدوارم به زودی انقدر بزرگ بشی که اولین روز مدرسه رو برات جشن بگیریم! این روزا بیشتر از قبل سعی میکنم به روز زایمان فک...
31 شهريور 1391

خاطره روزی که مامان شدم...

خاطره 3/6/91 سلام کوشولوی مامان... دردونه الان که دارم برات مینویسم ساعت یه ربع به ٢ شبه و من خوابم نمیبره داشتم به روزی که رفتم آزمایش و فهمیدم نینی دارم فکر میکردم گفتم بیام برات بنویسمش... >www.kalfaz.blogfa.com حالا برات تعریف میکنم: روزی که شقایق خانم مامان میشود: تاریخ خاطره30/11/ 90  وقتی توی اتاق انتظار آزمایشگاه دکتر جعفرزاده با مامان شراره نشسته بودم مطمئن نبودم دلم میخواد جواب مثبت بگیرم یا منفی! 3 ساعت بود توی خیابون راه رفته بودیم تا جواب آماده بشه خیلی خیلی خسته شده بودم و پاهام درد میکرد... چند ماهی بود افتاده بودم به جون بابا علی که بچه دار بشیم اما اون همش میگفت ...
30 شهريور 1391

سونوگرافی آخر و گیج شدن ما!...

تاریخ٢٩/٦/٩١ سلام عسیسکم... خوبی فرشته کوچولو؟  شیطونکم از امروز ٢٨ روزمونده که بیای پیشمون! گل مامان امروز رفتیم سونو من بازم دیدمت... صدای قلب نانازت دلمونو برد! قربون لبات برم که واسمون غنچه کرده بودی... بابا علی امروز تعطیل بود و ساعت ١١ رفتیم مرکز سونوگرافی وساعت ١٢:٣٠ نوبتمون شد... آخه خیلی شلوغ بود... جونم برات بگه که همین که خوابیدم دکتر پرسید هفته چندمی؟ گفتم: وسطای هفته٣٥... یکمی باهات ور رفت و گفت: نه شما الان تو هفته ٣٧ هستی... چشمام گرد شده بود و گفتم: اما دفعه قبل؟ گفت: الان که دارم میبینم دقیقا ٣٦ هفته و ٢ روزی... یعنی ٢روزه که رفتی تو هفته ٣٧... وبهم گفت که هرچه سریعتر برم پیش دکترم ...
30 شهريور 1391

روزشمار اومدن ارشان...(30روز)

تاریخ٢٦/٦/٩١ سلام نینی خوشگلم... ناز پسرم میدونی امروز چندمه؟ ٢٦ شهریور...  میدونی چرا انقدر خوشحالم؟ آخه گل مادر ایشالا ماه دیگه همین روز تو میای تو بغلم.......... باورم نمیشه که روز شمار دیدنت شروع شده... الانه که از ذوق بپرم هوا و پرواز کنم... من که واسه روز شمار دیدنت اینطوری از خود بیخود شدم واسه دیدنت چطوری میشم؟ خدا به داد برسه! روی کاغذ ١ روز شمار ٣٠روزه درست کردم که هر روز صبح یکیشو خط بزنم و این نشون میده که چند روز به دیدن گل پسرم مونده!  باید بقیه کارای اومدنتو  تو همین ٣٠ روز انجام بدم که وقتی میای فقط از وجود نازت لذت ببرم...
26 شهريور 1391

خونه تکونی شروع شد...

خاطره ١/٦/٩١ سلام دردونه! چطوری آقا پسملی؟  خوشمل مامان خونه تکونی رو شروع کردیم واسه اومدنت...  مامانی دیگه چیزی نمونده بیای تو بغلم... الان تو هفته ٣١ هستیم و ١ماهو نیم دیگه تو دل مامان بمونی تمومه  وای خدا یعنی میشه من اون روزو ببینم؟ و پسر کوچولومو بغل کنم؟ مامانی دیروز باباعلی تعطیل بود و تصمیم گرفتیم خونه تکونی کنیم... آخه میدونی گلم؟ خونه ما ١اتاق خواب داره و من و بابایی تصمیم گرفتیم سرویس خواب خودمونو جمع کنیم و اتاق رو به شما تحویل بدیم... بابایی میگفت این روزا که واسه من خوابیدن سخته بهتره تخت و جمع نکنیم و اتاق تورو بعد از به دنیا اومدنت بچینیم... اما... نه ... خلاصه دیروز شروع ک...
24 شهريور 1391