ارشــــــــــــــان پیشـیارشــــــــــــــان پیشـی، تا این لحظه: 14 سال و 9 روز سن داره

پرنس پیشی،پسر پائیزی

مشکلات این روزای من...

خاطره 20/6/91 سلام نازدونه  الان که دارم برات مینویسم همچین خودتو جمع کردی گوشه شکمم که شکمم کاملا کجه...  یکی ببینه فکر میکنه یه طرفی شدم...    قربون کارای بامزه ات برم مامانی که دیگه 1نینی واقعی شدی!  این روزا ریز ترین حرکاتت هم حس میکنم عشقم...  تو هم ماشالا واسم کم نمیذاری و تا میتونی شیطونی میکنی دردونم!   2روزه که مدل حرکتت عوض شده و خیلی قوی تر میکوبی بهم! فکر کنم چرخیدی و سرت پایینه!  آخه لگدات مستقیم میخوره به دنده هام و به زیر دلم خیلی فشار میاری!  کمرم و زیر دلم خیلی درد میگیره اما عاشق حرکتاتم! به خصوص وقتی سکسکه میکنی و اعصابت خورد میشه!   کاش تجرب...
20 شهريور 1391

به روزهای مادرانه نزدیک شدیم...

خاطره 19/6/91 سلام زندگی مامان... اومدم 1اعترافی بکنم...  تا همین چند وقت پیش یکی از آشناهامونو سوژه کرده بودم که از ماه اول بارداری هی آخ و اوخ میکرد و هی میگفت بارداری خیلی سخته... میگفتم از من که بیشتر سختی نکشیده... درسته اضافه وزن، کمردرد، تهوع، سرگیجه و چیزای دیگه داره اما اونقدری که اون گندش کرده سخت نیست...   اما الان میخوام حرفمو پس بگیرم... بارداری به جاهای سخت تر رسیده... من که تا الان داغون شدم میگم اونا سخت نبوده، کارایی که قبلا خیلی آسون بوده الان به پروژه هایی بزرگ تبدیل شده... مثل غلت زدن تو خواب که انقدر طول میکشه و آه و ناله میکنم که تمام همسایه ها میفهمن!!!...
19 شهريور 1391

روزها میگذرد...

خاطره١٢/٦/٩١ سلام عشق مادر! الان ساعت١:٤٨ دقیقه شبه و من هوز نخوابیدم... خیلی خوابم میاد ولی نمیتونم بخوابم... ١لحظه هم فکرت از سرم بیرون نمیره! هرشب وهرشب خوابتو میبینم... دلم میخواد بغلت کنم... سرت رو روی سینم بذارم و برات لالایی بخونم...     هفته ٣٢ هم به یاری خدا تموم شد... خدایا شکرت... بابت همه چیز چند روز پیش عروسی همکار باباعلی بود ولی من نرفتم... یعنی نتونستم برم، ولی جمعه قراره بریم عروسی... عروسی دوست خودم، مهسا... امیدوارم که خسته نشم و تا آخر جشن حالم خوب باشه... چون چند وقته تو خونه موندم و دارم کسل میشم... آخه مامانی میدونی که من از اول بارداری باید استراحت مطلق میکردم... ...
12 شهريور 1391

3 تا نینی...

تاریخ٩/٦/٩١ سلام تپل مپل!!! چند روز پیش وقتی واسه تو خرید میکردم ١دست لباس دخترونه و ١بسته گل سر واسه هستی خریده بودم... اما این چند روزو نبودن تا اینکه دیروز دیدم مامانش رفت روی پشت بوم لباساشو بذاره تو آفتاب فهمیدم که اومدن... بعد از ظهر آماده شدم که برم خونشون...  (حالا قرار بود فقط ١طبقه برم پایینا!!!!) اولش که هستی منو دید شروع کرد به گریه کردن و کلی غریبی میکرد...  بعدش باهام دوست شد و کم کم اومد بغلم... خلاصه کلی باهاش بازی کردم و با مامانش حرف زدم و ١خبر کسب کردم: ارشانم ساختمون ما٣واحد داره و تو هر واحد٢نفر (که همه عروس اومدیم تو این ساختمون) هستیم،  اول طبقه ٢ ،بعد٣(ما)، بعد١ وارد...
9 شهريور 1391

هفته 32 من و پسرم...

خاطره 8/6/91 سلام فرشته کوچولوی من! الان که دارم برات مینویسم ساعت 7:30 صبحه 4شنبه است... ساعت 6:30 که باباعلی رفت تو هم دیگه نخوابیدی و با لگدات بهم فهموندی که گرسنه ای!!!!  منم با اون که خیلی خوابم میومد پاشودم بهت صبونه بدم که دیدم باباعلی با 1نون اومد خونه! یکی از وسایلشو جاگذاشته بود و اومده بود برش داره واسه ما نون گرفت و منو تو هم یه عالم صبونه خوردیم!!!!!  قربون حرکتات برم پسرم که تواین هفته دیگه کاملا حس میکنم کدوم قسمت از بدنته که بهم میکوبی! مثلا وقتی خمیازه میکشی شکمم کش میاد خیلی خنده دار میشه... یا وقتی باباعلی باهات بازی میکنه خودتو براش لوس میکنی و با پاهای کوچولوت محکم به دستش که رو ت ...
8 شهريور 1391

دکترم رفت...

خاطره٣١/٥/٩١ سلام ناز پسرم... سلام گل پسرم... سلام قند عسلم... سلام یکی یدونم!   حالت خوبه مامانی؟ جوجویی ایشالا همیشه خوب خوب باشی...  یادته قرار بود ٣١ مرداد بریم دکتر؟  رفتیم... یعنی ٣٠،دوشنبه من رفته بودم خونه بابارضا و شب اونجا موندم و فرداش یعنی سه شنبه چون نمیتونم رانندگی کنم و بابایی هم نبود با مامان شراره با آژانس رفتیم..  بماند که حاج آقایی که مارو میبرد چند بار گممون کرد ساعت ٥ نوبتم بود که ١ربع به ٥ رسیدم و همین که پذیرش گرفتم خانم عزیزی که باهامون آشناس سریع وزن و فشارمو گرفت و فرستادم تو... وزنم ٧٣ وفشارم١٢ رو٧... خدارو شکر  دکتر سمیعی مثل همیشه خیلی خوش رو و مهربون...
31 مرداد 1391

حوصلم سررفته...

خاطره٢٩/٥/٩١ سلام کاکل زری خوبی گل پسرم؟ مامان که حسابی حوصلش سررفته  آخه میدونی چی شده؟ سقفمون ترک خورده... الانم چندتا کارگر رو پشت بوم دارن ایزوگامش میکنن... چه میدونم والا؟؟؟؟ دیده بودم زمستون سقف اینطوری بشه ندیده بودم وسط تابستونم سقف ترک بخوره...  بابایی بیچاره هم از ساعت ٤ که اومده خونه رفته بالا و با یکی دیگه از آقایون همسایه پیش کارگران... جالبش میدونی کجاست؟ اینکه تو این هوای گرم از ساعت ٤ تاحالا کولر نداریم... منو تو هم با ١ پنکه نشستیم تو اتاق و هی عرق پاک میکنیم... ١چیز جالب دیگه میدونی چیه؟ اینکه آنتنمون هم قطع کردن و تلویزیونم نداریم...  حالا ت...
29 مرداد 1391

مهمون کوچولوی ارشان...

خاطره٢٦/٥/٩١ سلام سلام گل پسرم... خوبی مامانی؟ قربون شیطونیهات برم که خواب از چشم مامان گرفتی...  دیشب مهمون داشتیم گوگولی... البته مهمونامون طبق معمول مامان شراره + بابارضا + دایی امیر بودن...  مامان شراره زودتر اومد و تمام کارارو کردو افطار و شام و آماده کرد... یعنی اون به جای من مهمون داشت فقط خونه ما... ایشالا وقتی اومدی براش جبران میکنیم گلم...  خلاصه شب خوبی بود و خوش گذشت... البته این پست رو بخاطر مهمون تو نوشتم... همسایه طبقه پایینمون تازگیا ١نینی آورده... ١دخمل خوشل... اسمش هستی خانومه... دیشب مامانش مهمون داشت و هستی ١عالمه گریه کرد... منم به مامان شراره گفتم برو بیارش بالا تا مامانش کاراش...
27 مرداد 1391

هفته30 پسر پاییزی من...

    خاطره23/5/91 سلام شیطون بلای مامان... خوبی عشق مامان؟ شیطونکم این روزا تو هفته 30 بارداری هستیم و من خیلی خوشحالم که دیگه داریم به دیدار هم نزدیک میشیم... تو باید 8هفته دیگه تو دلم بمونی... اما سختیش 7 هفتس... خیلی خوشحالم مامانی .... تو هم که حسابی مارو به خودت وابسته کردی... تو خواب و بیدار شدی دنیای مامان و بابات... هنوز نیومده تمام زندگیمون شدی پسرم...  هر شب واسه باباعلی لحظه به لحظه کاراتو تعریف میکنم و یه عالم ذوق میکنیم... وقتی بابایی دستشو میذاره روتو قلقلکت میده همچین خودتو لوس میکنی که دلمون آب میشه... حالا واسه پسرم از دورو برمون بگم: 23مرداد، غروب که بابایی اومده...
26 مرداد 1391

شروع 8 ماهگی پسرم...

سلام گل پاییزی من... امروز ٧ماه تموم شد...  پایان ٧ماهگیت مبارک گلم   دیگه ماشالا ماشالا واسه خودت مردی شدی قند عسلم... ٢ ماه دیگه ایشالا میای بغل مامان و بابا دردونم... خدایا شکرت... خداجونم ممنون از اینکه تا اینجا بهمون کمک کردی و تنهامون نذاشتی... خدایا ممنون که شوهر به این مهربونی بهم دادی که همه جا تکیه گاهمه... خداجونم میگن این روزا دعاها زود مستجاب میشه مخصوصا من که ١ فرشته کوچولو تو دلم دارم... میدونم لایق نیستم ولی میخوام خواهش کنم هر کسی هر آرزوی خیری داره به آرزوش برسه... آمین عزیز دلم قرارمون این بود که بعد ماه رمضون سیسمونیتو بچینیم...  امروزم که ٢٤ ماه رمضونه و چیزی به آخرش نمونده پس باید شر...
23 مرداد 1391