ارشــــــــــــــان پیشـیارشــــــــــــــان پیشـی، تا این لحظه: 7 سال و 3 ماه و 12 روز سن داره

پرنس پیشی،پسر پائیزی

پرنس پیشی ، پسر پائیزی

به دفتر خاطرات پرنس پیشی و مامان خوش اومدید☺

#چالش_عکس

سلاملکم  گفتیم حالا که برگشتیم به نینی وبلاگ تو #چالش_عکس شرکت کنیم😊 و حالا اولین و آخرین عکس وبلاگ ما این اولین و آخرین عکس وبلاگ ما😆 در انتها باید چند تا از دوستای وبلاگی رو دعوت کنم اما من چون خیلی وقته نینی وبلاگ نبودم خیلی از دوستای وبلاگی دیگه بهم سر نمیزنن. منم از همینجا همه کسایی که این پست رو میخونن دعوت میکنم به چالش عکس😊 باشد که رستگار شویم🙄 #چالش #عکس #نینی_وبلاگ ...
30 دی 1397

این داستان : جقله

سلاملکم قند عسل یادمه اون موقع ها که کوچولو بودم یه فیلم سینمایی دیده بودم در مورد یه بچه مدرسه ای که خانوادش ب شدت بهش افتخار میکردن و این هر روز میومد در مورد یه بچه ب اسم جقله صحبت میکرد که داشت مدرسه رو نابود میکرد😂 حالا مادر بیچارش نمیدونست ک جقله بچه خودشه و چقدر از اون جقله بدش میومد . . الان ۴ ماه از سال تحصیلی گذشته و من هر بار میومدم با مربی پیش دبستانیت صحبت میکردم همش میگفت چقدر پسر خوبیه ، چقدر آقاست و از این حرفا یا مامانای بچه های دیگه اسمتو گذاشتن عاقلِ پسر!😊 تا اینکه چند وقت پیش معلم صدام کرد و گفت ارشان دیگه تو کلاس به حرفم گوش نمیده !! جریان چیه؟؟ گفتم والا ارشان از بیرون نرسیده بودیم لباساش و کاور میز...
20 دی 1397

ما دوباره اومدیم

سلام و صد سلام اول به دوستای گلی که دارن پست مارو میخونن ، بعدم به پسرکم که داره خاطراتشو میخونه مدتی بود همش دلم واسه وبلاگ پسری تنگ میشد، دلم میخواست بازم براش بنویسم . اما مشغله های زندگی نمیزاره که😟  البته ناگفته نماند تو اینستا هم دفتر خاطرات عظیمی داریم😆 الانم برگشتیم به وطنمون. اگر باز تنبلی نکنیم تو این ۳ سالی که تو نینی وبلاگ چیزی ثبت نکردیم همشو تو اینستا مو ب مو داریم. پسرک من ماشالا دیگه مردی شده واسه خودش ولی اسم حباب کوچولو تا عمر دارم تو قلبمه و هیچ وقت خاطره روزی که اسمش شد حباب کوچولو یادم نمیره از این روزامون بگم که ب شدت درگیر مسئله بزرگی هستیم و اونم مهاجرت و رفتن از تهران!!! ...
17 دی 1397

تولدت مبارک پادشاه پاییزی

پاییز قدم به قدم میره منو با خودش میبره. کم کم میرم تو عمق خاطرات میرم و غرق میشم تو قشنگیاش . گاهی به یاد روزای غمگینش اشک میریزم و با شادیاش میخندم همه اولین ها رو مو به مو یادمه اون روزی که واسه اولین بار فهمیدم یه حباب تو دلم دارم، اون روز که واسه اولین بار تو مانیتور سونوگرافی دیدمش ، اولین باری که صدای قلبشو شندیم ، وقتی خانم دکتر گفت ضربانش پسرونست، اون روزای سخت استراحت مطلقی و استراسای از دست دادن یار تو دلیم ، خریدن لباسای گوگولی و وسایل نینیانه ، روز زایمان و سرانجام دیدار اول مامان و پسری بابادونه میگه تو اتاق ریکاوری صداش کردن و گفتن بیا ببین خانمت چی میگه ما که نفهمیدیم ؛ وقتی گوششو نزدیک کرده انگار یکسره گریه میکردم ...
19 مهر 1396

به لطف پیوند تلگرام و نینی وبلاگ برگشتیم به وطن

سلام سلام سلام. امروز ۱۷ مهر ۹۶ و من تازه متوجه شدم نینی وبلاگ از طریق تلگرامم آپ میشه باورم نمیشه دقیقا دو روز مونده به تولد ۵ سالگی نازدونه من و آخرین پستمم مربوط میشه به تولد ۳ سالگیش. چقدر خجالت کشیدم. دو سااااااااااال تاخیر. امیدوارم از این ب بعد دوباره آپ کنم و خاطراتشو بنویسم. البته اینم بگما اینستاگرام پسری مدام ب روز میشه و دوستای قدیمی هم همراهمون هستن   اینم عکس تولد چهارسالگی عشق مادر ...
17 مهر 1396

حباب ما 3 ساله شد

ســـــــــــــــــــــــلام و صد تا سلام به دردونه پسر مامان دردونه سرتق 3ساله من حالت چطوره؟ آره عشقم شما از اولین روز 3سالگیت به طرز عجیبی سرتق و لجباز شدی ولی به قول یکی از دوستان این نیز میگذرد... 21 شهریور یه روز سخت بود. قرار بود برم پیش دکتر خودم اما بابایی زنگید گفت دکترم نیست منم تصمیم گرفتم برم دکتر نزدیک خونه مامان شراره با چه عجله ای که تا دکتر نرفته تورو حاضر کردم و چطوری این مسیر و رفتم بماند. زنگیدم مامان شراره اومد تو مطب دنبالت. دکتر برام سونو نوشت و منم نمیخواستم دیر بشه. تندی رفتم دنبال الناز که تنها نباشم. همه این مشقت ها رو با یه تن سرما خورده و یه سر گنگ و بینی کیپ انجام دادم. خیلی روز سخ...
13 آبان 1394

ماه 35 حبابی...

حبــــــــــــــــــــــــاب 35 ماهه مادر سلام. فدات بشم که آرزوی بزرگم اینه که بدونم الان که داری این مطالبو میخونی چه شکلی شدی . در چه حالی؟ وااااااااااای  ینی میشه؟ نازدار مامان 20 مرداد یکی از دوستای قدیمی بابا که سید صداش میکردیم یهویی فوت کرد. یهوییـــــــا!!خدارحمتش کنه 23 مرداد بابایی شبکار بود و ما تنها بودیم. همون روز یه خبر به دست من رسید که یه ناحیه از تهران زلزله اونمده. وااااااااااااااااااااااااااااااااای من که از ترس مردم و زنده شدم. اول یه ساک لباس برات جمع کردم. بعد یکم دارو و خوراکی ... لباس مناسب پوشیدم. تورو خوابوندم و خودم نشستم بالا سرت. تبلت ب دست بیخودی میچرخیدم تو نت و یا بازی میکردم. ت...
26 شهريور 1394

ماه 34 حبابی...

34 سلام دلیل قشنگ من برای زندگی. منم مامان همون دوست همیشگی فدای تو چه میکنی با سرنوشت؟ میدونی عشق مادر از وقتی که adsl خونمونو قطع کردیم خیلی از وبت عقب می افتم. با نت جدید نمیتونم وب آپ کنم. واسه همین هراز چندی میام خونه سوسان و لب تاب میارم تا بتونم خاطراتت و برات ثبت کنم. مثل الان. شما لالایی و من دارم تند تند مینویسم. بد شانسی یه سری نوشتم و باتری لب تاب و در آورده بودم. بعد یهو برق رفت و کلی کلافه شدم. الان دیگه باید تند تند بنویسم. چون تو الان 35 ماه رو تموم کردی و من هنوز تازه قراره پست ماه 34 رو بنویسم. پس سریع برم سر خاطرات حبابی پسرم. 24تیر94: بابارضا اینا شمال بودن و موقع برگشت قرار شد خاله زهرا و مه...
26 شهريور 1394

ماه 33 حبابی...

ســـــــــــــــلام زیبای مادر. سلام همه وجود مادر خوبی عشق 33 ماهه من؟ امیدوارم هرجا هستی بهترین لحظات برات رقم بخوره گل نازم بی معطلی بریم سراغ خاطرات ماه 33 حبابی چون خیلی عقبم!!! (تازه همین الان یه دور تا وسطاش نوشتم و یهو همش پاک شد واسه همین خیلی عصبی شدم ) خاطرات این ماه رو از 23 خرداد شروع میکنیم که صبح راه افتادیم به سمت شمال ولی اینبار از سمت چالوس ... همه چیز تو عکسا گویاست. جایی که لازم باشه برات مینویسم گلم: واسه ناهار ساحل نمک آبرود بودیم. یه جای با صفا اما یه پسر که یه لحظه هم یه جا بند نبود!!!!!!! یه ماهی بخت برگشته که تو ساحل مرد...
2 مرداد 1394